چکندرلغتنامه دهخداچکندر. [ چ ُ ک ُ دَ ] (اِ) چغندر. (ناظم الاطباء). همان چکندر و چقندر است . تلفظی از نام حویج معروف که انواع گوناگون دارد و نوعی از آن را درآش یا کشک یا دیگر غذا
جکندرلغتنامه دهخداجکندر. [ ج ُ ک ُ دَ ] (معرب ، اِ) تعریبی است از چکندر یا چغندر. رجوع به چکندر و چغندر شود.
رگناکیلغتنامه دهخدارگناکی . [ رَ ] (حامص مرکب ) درشت رگی و سطبری : بصد مغاک به رگناکی و مغنده سری چکندر و گزری نیست کآن برابراو.سوزنی .
مغنده سریلغتنامه دهخدامغنده سری . [ م ُ غ ُ دَ / دِ س َ ] (حامص مرکب ) صفت مغنده سر. (یادداشت به خط مرحوم دهخدا). مغنده سر بودن : به صد مغاک به رگناکی و مغنده سری چکندر و گزری نیست ک
نرم کردنلغتنامه دهخدانرم کردن . [ ن َ ک َ دَ ] (مص مرکب ) تلیین . لینت دادن .لینت بخشیدن : و توت ترش طبع را نرم کند. (ذخیره ٔ خوارزمشاهی ). و اگر چکندر بپزند و به آبکامه و روغن زیت
درنشاندنلغتنامه دهخدادرنشاندن . [ دِ ن ِ دَ ] (مص مرکب ) نشاندن . قرار دادن . اجلاس . ارداف : استرداف ؛ از پی درنشاندن خواستن . (دهار). || بسختی فروبردن . استوار کردن . فرو بردن با