چوکلغتنامه دهخداچوک . (هندی ، اِ) بازار و محلی که در آن خرید و فروش کنند. و بازار هر روزی . || بازار مخصوص به لباسهای مستعمل . (ناظم الاطباء).
چوکلغتنامه دهخداچوک . (اِ) آلت تناسل . (جهانگیری ) (برهان ) (آنندراج ) (فرهنگ سروری ) (انجمن آرا) (فرهنگ خطی ) (فرهنگ نظام ) (ناظم الاطباء). نره . مردی . آلت تناسل . (یادداشت م
چوک زدنلغتنامه دهخداچوک زدن . [ زَ دَ ] (مص مرکب ) زانو زدن . (فرهنگ خطی )(فرهنگ سروری ). بزانو درآمدن : پیش امیری و رئیسی در رکوع میروی و چوک میزنی . (فیه ما فیه ).پیش باز آمدند و
چوک زدنلغتنامه دهخداچوک زدن . [ زَ دَ ] (مص مرکب ) زانو زدن . (فرهنگ خطی )(فرهنگ سروری ). بزانو درآمدن : پیش امیری و رئیسی در رکوع میروی و چوک میزنی . (فیه ما فیه ).پیش باز آمدند و
چوکیلغتنامه دهخداچوکی . (اِخ ) شهری که نادرشاه مابین ابیورد و کلات بنا کرد و علت بناکردن آن در این محل آن بود که نادرشاه در اینجا متولد شده بود. بعد از نادر این شهر خراب شد. این
چوکاملغتنامه دهخداچوکام . [ چ ُ ] (اِخ ) دهی است از دهستان حومه ٔ بخش خمام شهرستان رشت . 3850تن سکنه دارد. محصولش برنج ، کنف ، ابریشم ، لبنیات و توتون سیگار است . (از فرهنگ جغراف