چونهلغتنامه دهخداچونه . [ ن َه ْ ] (هندی ، اِ) آهک باشد. (فرهنگ سروری ). مأخوذ از هندی ، آهک زنده . (ناظم الاطباء) : سرخی رویش ز سرخه منکرش چونه و فوفل شده رنگ آورش . خسرو (از
چونهلغتنامه دهخداچونه . [ ن ِ ] (اِ) (در تداول عامه ) مخفف چانه است . چانه . زنخ . (فرهنگ لغات عامیانه ، تألیف سیدمحمدعلی جمال زاده ).
چونهلغتنامه دهخداچونه . [ ن َ / ن ِ ] (اِ) گنده ومقداری از خمیر آرد که جهت پختن یک قرص نان آماده شده باشد. (ناظم الاطباء). خمیری که برای پختن نان گلوله شده باشد. (فرهنگ نظام ).
patsدیکشنری انگلیسی به فارسیخودت، چونه، دست زدن اهسته، قالب، اهسته دست زدن به، نوازش کردن، چونه زدن، دست نوازش بر سر کسی کشیدن
patدیکشنری انگلیسی به فارسیپات، چونه، دست زدن اهسته، قالب، اهسته دست زدن به، نوازش کردن، چونه زدن، دست نوازش بر سر کسی کشیدن، بطور مناسب، ثابت، بهنگام، بموقع
چک و چانهفرهنگ گنجواژه فک و دهان، چک و چانه زدن، وِراجی کردن. بی چک و چانه بدون مذاکره.آب از چک و چانه آب سرازیر شدن =خیلی مشتاق بودن. چک و چونه(عامیانه)
افسرلغتنامه دهخداافسر. [ اَ س َ ] (اِ) تاج و کلاه پادشاهان . (ناظم الاطباء) (فرهنگ فارسی معین ). تاجی از ابریشم مکلل با جواهر. (از حاشیه ٔ فرهنگ اسدی نخجوانی ) (اوبهی ). تاج . (