چونهلغتنامه دهخداچونه . [ ن َه ْ ] (هندی ، اِ) آهک باشد. (فرهنگ سروری ). مأخوذ از هندی ، آهک زنده . (ناظم الاطباء) : سرخی رویش ز سرخه منکرش چونه و فوفل شده رنگ آورش . خسرو (از
چونهلغتنامه دهخداچونه . [ ن ِ ] (اِ) (در تداول عامه ) مخفف چانه است . چانه . زنخ . (فرهنگ لغات عامیانه ، تألیف سیدمحمدعلی جمال زاده ).
چونهلغتنامه دهخداچونه . [ ن َ / ن ِ ] (اِ) گنده ومقداری از خمیر آرد که جهت پختن یک قرص نان آماده شده باشد. (ناظم الاطباء). خمیری که برای پختن نان گلوله شده باشد. (فرهنگ نظام ).
چونهفرهنگ انتشارات معین(نِ) (اِ.) 1 - واحدی برای خمیر آرد گندم یا جو بدان مقدار که یک قرص نان سازد. 2 - گلوله از هر نوع خمیر.
چونه خانلولغتنامه دهخداچونه خانلو. [ ن ِ ] (اِخ )دهی است از دهستان اجارود بخش گرمی شهرستان اردبیل .136 تن سکنه دارد. از چشمه آبیاری میشود. محصولاتش غلات و حبوبات است . (از فرهنگ جغراف
چونه خانلولغتنامه دهخداچونه خانلو. [ ن ِ ] (اِخ )دهی است از دهستان اجارود بخش گرمی شهرستان اردبیل .136 تن سکنه دارد. از چشمه آبیاری میشود. محصولاتش غلات و حبوبات است . (از فرهنگ جغراف