چهرهلغتنامه دهخداچهره . [ چ ُ / چ ِ رَ / رِ ] (اِ) پسر ساده ٔ امرد. (برهان ). غلام و پسر ساده . (آنندراج ) (انجمن آرا) (ناظم الاطباء). نوکر. ملازم . وبه این معنی هندی است . (از
چهرهفرهنگ مترادف و متضاد۱. رخ، رخساره، رخسار، روی، سیما، صورت، عارض، عذار، قیافه، گونه، لقا، وجه ۲. وجهه ۳. شخصیت ۴. سطح، رویه ۵. نما، شکل
چهرهدیکشنری فارسی به انگلیسیaspect, face, complexion, countenance, faced _, features, look, personality, snoot, visage
چهرهلغتنامه دهخداچهره . [ چ ِ رِ ] (اِخ ) دهی است از دهستان بابل کنار بخش مرک-زی شهرستان شاهی . در 22500 گزی جنوب باختری شاهی کنار راه فرعی بابل به دانه کلا واقع است ، 700 تن سک