چنگهلغتنامه دهخداچنگه . [ چ َ گ َ ] (اِخ ) نام پادشاهی بوده است که گویند دختران مردم را بزور میگرفت ، میبرد و از آنها ازاله ٔ بکارت میکرد و پس از آن اجازه میداد که بشوهر دهند. چ
چنگهلغتنامه دهخداچنگه . [ چ َ گ َ / گ ِ ] (اِ) آلت آهنین دندانه داری است با دسته ٔ چوبین که برای شیار زمین در باغها بکار رود. (یادداشت مؤلف ). چنگک . || محتوی یک چنگ فراهم آورد
چنگهلغتنامه دهخداچنگه . [ چ ِ گ َ / گ ِ ] (اِ) در تداول عامه ، قطعات کوچک گوشت آماده برای سیخ کشیدن . چنجه .- این یک چنگه گوشت ؛ آدمی جزو و ضعیف . (یادداشت مؤلف ).- کباب چنگه
چنگه پالغتنامه دهخداچنگه پا. [ چ َ گ َ / گ ِ ] (اِ مرکب ) بر سر انگشتان پا نشستن . (لغت محلی شوشتر). بر سر پا نشستن یا بر سر انگشتان نشستن . چه چنگ بمعنی انگشتان است . (لغت محلی شو
چنگه زدنلغتنامه دهخداچنگه زدن . [ چ َ گ َ / گ ِ زَ دَ ] (مص مرکب ) دستک زدن . زدن دو دست است بر هم تا از آنها آوازی برآید. (لغت محلی شوشتر نسخه ٔ خطی ). صفق . هر دو دست بهم زدن را گ
چنگه پالغتنامه دهخداچنگه پا. [ چ َ گ َ / گ ِ ] (اِ مرکب ) بر سر انگشتان پا نشستن . (لغت محلی شوشتر). بر سر پا نشستن یا بر سر انگشتان نشستن . چه چنگ بمعنی انگشتان است . (لغت محلی شو
چنگه زدنلغتنامه دهخداچنگه زدن . [ چ َ گ َ / گ ِ زَ دَ ] (مص مرکب ) دستک زدن . زدن دو دست است بر هم تا از آنها آوازی برآید. (لغت محلی شوشتر نسخه ٔ خطی ). صفق . هر دو دست بهم زدن را گ
چنگه سرلغتنامه دهخداچنگه سر. [ چ َ گ َ س َ ] (اِخ ) دهی است از دهستان گردیان بخش سلماس شهرستان خوی . در 30 هزارگزی جنوب باختری سلماس و 4 هزارگزی جنوب راه ارابه رو شینطال واقع است .
چنگۀ دندانهفنریspring-tine harrow, spring-tooth harrowواژههای مصوب فرهنگستانچنگهای با چند ردیف دندانه یا میلههای فنری که بر روی یک محور سوارند و برای تنظیم عمق قابلیت چرخش دارند