چنانکهلغتنامه دهخداچنانکه . [ چ ُ / چ ِ ک ِ ] (حرف ربط مرکب ، ق مرکب ) مخفف چونانکه . بطریقی که . (ناظم الاطباء). بطوری که . بدانسان که . بصورتی که . بنحوی که . بدانگونه که . بقسم
خروهکلغتنامه دهخداخروهک . [ خ ُ هََ ] (اِ) بُسَّد. مرجان . (برهان قاطع). مرجان نوشته اند همانا رعایت سرخی تاج خروه را کرده اند و آنرا خروهک نیز گویند و خروه بمعنی خروس است چنانکه
شحاذلغتنامه دهخداشحاذ. [ ش َح ْ حا ] (ع ص ) ستیهنده و تیز. (شحاث بثاء غلط است چنانکه گذشت در شحاث ) (از منتهی الارب ). || سائل . (از اقرب الموارد). گدای . ستیهنده در سؤال . گدا
طیریلغتنامه دهخداطیری . [ را ] (اِخ ) دهیست به اصفهان . طیرانی منسوب به وی . (منتهی الارب ). یاقوت در معجم البلدان حرف آخر این کلمه را بصورت الف ضبط کرده نه بصورت یاء چنانکه گذش
غفانلغتنامه دهخداغفان . [ غ ِف ْ فا ] (ع اِ) غفان الشی ٔ؛ وقت آن چیز. یقال : جاء علی غفانه ؛ ای حینه و ابّانه ، یا درست آن به مهمله است چنانکه گذشت . (از منتهی الارب ). رجوع به
صمیمیلغتنامه دهخداصمیمی . [ ص َ ] (ص نسبی ) منسوب به صمیم . رجوع به صمیم شود. یکدل . صدیق یکتا. همدل . یگانه . چنانکه گذشت یکی از معانی صمیم خالص ، است و این یا، را به آخر آن افز