چنلغتنامه دهخداچن . [ چ ِ ] (نف مرخم ) مخفف چین و چیننده ، از فعل چیدن . رجوع به چیدن شود.- سخن چن ؛ مخفف سخن چین ، بمعنی نمام و خبرکش و جاسوس و غماز : کیسه ٔ راز را بعقل بدو
چن-ارآرکونلغتنامه دهخداچن-ارآرکون . [ چ ِ ] (اِخ ) مؤلف مرآت البلدان نویسد: «یکی از قرای دماوند است و 20خانوار سکنه دارد». (از مرآت البلدان ج 4 ص 272).
چنانلغتنامه دهخداچنان . [ چ ُ/ چ ِ ] (ص مرکب ، ق مرکب ) مخفف «چون آن » و «چونان ». (برهان ). مخفف «چونان » است ، یعنی چون آن . (انجمن آرا). مرکب است از لفظ «چون » که از ادات تشب
پرچنچلغتنامه دهخداپرچنچ . [ ] (اِخ ) قصبه ای است خرد در قضای خرپوت از ولایت معمورةالعزیز در 9 هزارگزی جنوب شرقی خرپوت صاحب 2000 تن سکنه و چند جامع و مدرسه و مکتب و در اطراف آن با