چمیلغتنامه دهخداچمی . [ چ َ ] (ص نسبی ) بمعنی «معنوی » باشد که در مقابل «صوری » است ، چه «چم » بمعنی معنی است . (برهان ). بمعنی معنوی زیرا که چم بمعنی «معنی » است که ضد صورت اس
چمیدنفرهنگ مترادف و متضاد۱. خرامیدن، نازان راهرفتن، با ناز راه رفتن، نازیدن ۲. پیچوتابخوردن ۳. تاخت آوردن، جولان دادن، تاختن
چمیانلغتنامه دهخداچمیان . [ چ َ ] (اِ) بمعنی معنویان . (از برهان ذیل چمی ) . در دساتیر بمعنی خاصان و یا معنیان آمده . (از انجمن آرا ذیل چمی ) (از آنندراج ذیل چمی ). چمی خاصان ومع
چمیدنلغتنامه دهخداچمیدن . [ چ َ دَ ] (مص ) بمعنی خرامان براه رفتن باشد. (برهان ). بناز و تکبر رفتن . (صحاح الفرس ). بمعنی خرامیدن .(انجمن آرا) (آنندراج ) (رشیدی ) (غیاث ). روان ش
چمیزلغتنامه دهخداچمیز.[ چ َ ] (اِ) کمیز و بول و چامیز. چامین و چمین . رجوع به چامیز و چامین و چمین شود. || غایط. (ناظم الاطباء). رجوع به چامیز و چامین و چمین شود.