چمهلغتنامه دهخداچمه .[ چ َم ْ م ِ ] (اِخ ) مؤلف مرآت البلدان نویسد: قریه ای است از قرای طارم که ملک علینقی خان سرتیپ است و 50خانوار سکنه دارد. این آبادی هوایی معتدل و چند باغ
چمه بنلغتنامه دهخداچمه بن . [ چ َ م ِ ب ُ ] (اِخ ) دهی از دهستان چلاو بخش مرکزی شهرستان آمل که در 50 هزارگزی جنوب خاوری آمل واقع است . کوهستانی و جنگل دار و هوایش معتدل است و 100
چمه دانلغتنامه دهخداچمه دان . [ چ َ م َ ] (اِ مرکب ) ترکی شده ٔ جامه دان . همان «جامه دان » است که در لهجه ٔ ترکی بدین صورت تلفظ شود. جای نهادن جامه ها، بخصوص درسفر. صندوق لباس . و
چمه بنلغتنامه دهخداچمه بن . [ چ َ م ِ ب ُ ] (اِخ ) دهی از دهستان چلاو بخش مرکزی شهرستان آمل که در 50 هزارگزی جنوب خاوری آمل واقع است . کوهستانی و جنگل دار و هوایش معتدل است و 100
چمه دانلغتنامه دهخداچمه دان . [ چ َ م َ ] (اِ مرکب ) ترکی شده ٔ جامه دان . همان «جامه دان » است که در لهجه ٔ ترکی بدین صورت تلفظ شود. جای نهادن جامه ها، بخصوص درسفر. صندوق لباس . و
ساسلنگیواژهنامه آزادخوشه انگور بعد از جدا شدن دانهای ان خوشه انگور بعد از جدا شدن دانهای ان خوشه انگوربدونه انگور چمه انگور چوب انگور
هیربدسارلغتنامه دهخداهیربدسار. [ ب َ ] (اِخ ) نام نامه ای است از مه آبادکه پارسیان ایران او را نخست وخشور یعنی پیغمبر عجم دانند و آذر هوشنگ بزرگ خوانند و آن نامه را پای چمها یعنی تر
ژماروغلغتنامه دهخداژماروغ . [ ژَ ] (اِ) زماروغ . سماروغ . سماروخ . گیاهی است سفیدکه در برشکال از جاهای نمناک روید. (آنندراج ). قارچ . کَم ْء. چمه . رجوع به زماروغ و سماروغ شود . و