چمشلغتنامه دهخداچمش . [ چ َ ] (اِ) بمعنی چشم است که بعربی عین گویند. (برهان ). چشم را گویند.(جهانگیری ) (از رشیدی ). مقلوب چشم است و مخفف آن . (انجمن آرا). مقلوب چشم است که بعر
چمشفرهنگ فارسی عمید / قربانزاده= چشم: ◻︎ گهی ز چمش زند تیر بر دل عشاق / گهی ز دست زند تیغ بر سر اعدا (امیرمعزی: صحاحالفرس: چمش).
چمشاکلغتنامه دهخداچمشاک . [ چ َ ] (اِ) پاافزار و کفش را گویند. (برهان ). بمعنی چمتاک و چمتک است که کفش را گویند. (از جهانگیری ). کفش و چیزی شبیه به چارق عجم که از بیت المقدس آرند
چمشکلغتنامه دهخداچمشک . [ چ َ ش َ ] (اِ) مخفف چمشاک است که کفش و پاافزار باشد. (برهان ). بمعنی چمتاک و چمتک و چمشاک است . (از جهانگیری ). کفش . (صحاح الفرس ). کفش و چیزی شبیه به
چمشکلغتنامه دهخداچمشک . [ چ َ م ِ ] (اِخ ) دهی از دهستان بالا گریوه ٔ بخش ملاوی شهرستان خرم آباد که در 37 هزارگزی خاور ملاوی و 37 هزارگزی خاور راه شوسه ٔ خرم آباد به اندیمشک واق
چمشهلغتنامه دهخداچمشه . [ چ َ ش َ / ش ِ ] (اِ) چشمه باشد و آن جایی است که آب از آنجا جوشد و روان شود. (برهان ). چشمه بود. (جهانگیری ). مقلوب چشمه میباشد که معروفست . (از انجمن آ
چمشکواژهنامه آزادروستای چمشک. چم به معنی دره یا زمین های هموار بین دو کوه است. در منطقۀ پلدختر، روستاهای زیادی هستند که اول اسمشان «چم» است، مثل چم انجیر، چم دیوان، چم مورد و چم
چمشاکلغتنامه دهخداچمشاک . [ چ َ ] (اِ) پاافزار و کفش را گویند. (برهان ). بمعنی چمتاک و چمتک است که کفش را گویند. (از جهانگیری ). کفش و چیزی شبیه به چارق عجم که از بیت المقدس آرند
چمشکلغتنامه دهخداچمشک . [ چ َ ش َ ] (اِ) مخفف چمشاک است که کفش و پاافزار باشد. (برهان ). بمعنی چمتاک و چمتک و چمشاک است . (از جهانگیری ). کفش . (صحاح الفرس ). کفش و چیزی شبیه به
چمشکلغتنامه دهخداچمشک . [ چ َ م ِ ] (اِخ ) دهی از دهستان بالا گریوه ٔ بخش ملاوی شهرستان خرم آباد که در 37 هزارگزی خاور ملاوی و 37 هزارگزی خاور راه شوسه ٔ خرم آباد به اندیمشک واق
چمشهلغتنامه دهخداچمشه . [ چ َ ش َ / ش ِ ] (اِ) چشمه باشد و آن جایی است که آب از آنجا جوشد و روان شود. (برهان ). چشمه بود. (جهانگیری ). مقلوب چشمه میباشد که معروفست . (از انجمن آ