چماچارلغتنامه دهخداچماچار. [ چ ُ ] (اِخ ) دهی جزء دهستان شاندرمن بخش ماسال شاندرمن شهرستان طوالش که در 2 هزارگزی شمال خاوری بازار شاندرمن و 12 هزارگزی شمال خاور ماسال واقع است . ج
چماچاهلغتنامه دهخداچماچاه . [ چ ُ ] (اِخ ) دهی از دهستان شفت بخش مرکزی شهرستان فومن که در 19 هزارگزی خاور فومن و ده هزارگزی خاور بازار شفت واقع است . دامنه و معتدل است و 1016تن سک
چمچارهلغتنامه دهخداچمچاره . [ چ ِ رَ / رِ ] (اِ) در تداول عامه ٔ تهرانیان ، دشنام و نفرین گونه ای است در جواب گوینده ٔ «آره »؛ چنانکه در مثل چون از کسی پرسند: «این کاسه را تو شکست
چاچارواژهنامه آزادنام هشت روز زمستانی که چهار روز آن آخر چله بزرگ (هفتم تا دهم بهمن) و چهار روز آن اول چله کوچک (یازدهم تا چهاردهم بهمن) است.
چمچارهفرهنگ فارسی عمید / قربانزادهدر پاسخ کسی بهصورت پرخاش و دشنام گفته میشود: چه کار کنم؟ چمچاره کن!.
چماچاهلغتنامه دهخداچماچاه . [ چ ُ ] (اِخ ) دهی از دهستان شفت بخش مرکزی شهرستان فومن که در 19 هزارگزی خاور فومن و ده هزارگزی خاور بازار شفت واقع است . دامنه و معتدل است و 1016تن سک
چمچارهلغتنامه دهخداچمچاره . [ چ ِ رَ / رِ ] (اِ) در تداول عامه ٔ تهرانیان ، دشنام و نفرین گونه ای است در جواب گوینده ٔ «آره »؛ چنانکه در مثل چون از کسی پرسند: «این کاسه را تو شکست
چمچارهفرهنگ فارسی عمید / قربانزادهدر پاسخ کسی بهصورت پرخاش و دشنام گفته میشود: چه کار کنم؟ چمچاره کن!.
کاستلغتنامه دهخداکاست .(مص مرخم ، اِمص ) کاستن . کاهیدن . نقصان : چو خورشید بی کاست بادی و راست بداندیش چون ماه بگرفته کاست . اسدی .گرچه اندوه تو و بیم تو از کاستن است ای فزوده
شفتلغتنامه دهخداشفت . [ ش َ ] (اِخ ) نام یکی از دهستان های چهارگانه ٔ بخش مرکزی شهرستان فومن . مرکز آن قصبه ٔ شفت است که روزهای دوشنبه بازار عمومی دارد. قسمت جنوب دهستان کوهستا