چل مردلغتنامه دهخداچل مرد. [ چ ِ م َ ] (اِ مرکب ) چوب گنده و مضبوطی که پس در بسته گذارند. (ناظم الاطباء). از بعضی ثقاة مسموع است که دو چوبی است سوراخ کرده بر پشت در بردو تخته ٔ در
چل مردیلغتنامه دهخداچل مردی . [ چ َ م َ ] (اِخ ) دهی است از دهستان میاندورود بخش مرکزی شهرستان ساری که در 16 هزارگزی جنوب خاوری نکا واقع است . کوهستانی و معتدل و دارای جنگل است و 4
چلمردیواژهنامه آزادچَلمَردی. نام روستایی واقع در بخش هزار جریب شهرستان نکا روستایی است از توابع بخش هزارجریب شهرستان نکا در استان مازندران ایران.
چِلْگویش گنابادی در گویش گنابادی یعنی عدد چهل ، هورا کشیدن ، فرمانی برای شادی کردن و ابراز خوشحالی جمعی
چل مردیلغتنامه دهخداچل مردی . [ چ َ م َ ] (اِخ ) دهی است از دهستان میاندورود بخش مرکزی شهرستان ساری که در 16 هزارگزی جنوب خاوری نکا واقع است . کوهستانی و معتدل و دارای جنگل است و 4
کوته پاچهلغتنامه دهخداکوته پاچه . [ ت َه ْ چ َ / چ ِ ] (اِ مرکب ) مخفف کوتاه پاچه است که جانور شبیه به گوزن است . (برهان ). || (ص مرکب ) مرادف کوتاه بال و به معنی کوتاه قد، او را چل
کوتاه پاچهلغتنامه دهخداکوتاه پاچه . [ چ َ / چ ِ ] (اِ مرکب ) به معنی کوتاه پای است که جانور شبیه گوزن است . (برهان ). نام جانور صحرایی که به قامت گوسفند یاکلان تر از آن باشد مانند گوز
چل سالهلغتنامه دهخداچل ساله . [ چ ِ ل َ / ل ِ ] (ص نسبی ) چهل ساله ، مرد یازنی که چهل سال از تاریخ ولادتش گذشته است . هرکس چهل سال عمر کرده باشد. مرد یا زن چهل ساله : دگر آنکه گفتی
چللغتنامه دهخداچل . [ چ ِ ] (عدد، ص ، اِ) مخفف چهل هم هست که به عربی اربعین خوانند. (برهان ). مخفف چهل . (از جهانگیری ) (از رشیدی ) (ازانجمن آرا) (از آنندراج ). مخفف چهل که عد