چلبلغتنامه دهخداچلب . [ چ َ ل َ ] (اِ) سنج را گویند و آن دو پارچه برنج تنک و پهن باشد که در بازیگاهها و نقاره خانه ها برهم زنند و بنوازند. (برهان ) (از جهانگیری ). دو طبقه ٔ په
چلبفرهنگ فارسی عمید / قربانزاده۱. از آلات موسیقی به شکل دو تخته فلز محدب و دایرهمانند که با دست برهم میزنند؛ سنج: ◻︎ چشمهٴ روشن نبیند دیده از گرد سپاه / بانگ تندر نشنود گوش از غو کوس و چل
چلبکلغتنامه دهخداچلبک . [ چ َ ب َ ] (ترکی ، اِ) چلپک و چربک . در ترکی جغتایی نانی است که خمیرتنک ساخته در روغن پزند. (از حاشیه ٔ برهان قاطع چ معین ذیل لغت چلپک ) : نسیم چلبک و ح
چلبکلغتنامه دهخداچلبک . [ چ َ ب َ ] (ترکی ، اِ) چلپک و چربک . در ترکی جغتایی نانی است که خمیرتنک ساخته در روغن پزند. (از حاشیه ٔ برهان قاطع چ معین ذیل لغت چلپک ) : نسیم چلبک و ح
چلبلهلغتنامه دهخداچلبله . [ چ ُ ب ُ ل َ / ل ِ ] (اِ) شتاب و اضطراب . (برهان ). اضطراب و شتاب و بیقراری . (ناظم الاطباء). شتاب و اضطراب . (لغت محلی شوشتر، نسخه ٔ خطی ). || چیزی را
چلبی افندیلغتنامه دهخداچلبی افندی . [ چ َ ل َ اَ ف َ ] (اِخ ) مرشد طایفه ای در اویش مولویه در قونیه ٔ آسیای صغیر. (از کتاب از سعدی تا جامی تألیف ادوارد برون ، ترجمه ٔ حکمت ص 540). شی