چغدلغتنامه دهخداچغد. [ چ ُ ] (اِ) کوچ باشد و گروهی عام کُنگُر خوانند. (فرهنگ اسدی ). کوچ و بوف و چغو و کنگر. (از حاشیه ٔ فرهنگ اسدی چ اقبال ). بمعنی جغد است و آن پرنده ای است ب
چغدللغتنامه دهخداچغدل .[ چ َ دُ ] (اِ) بمعنی چغداول است و آن جمعی باشند که از عقب لشکر براه روند و لشکر را برانند. مرادف چغداول و چغدول بمعنی گروهی است که از پس لشکر راه روند و
چغدوللغتنامه دهخداچغدول . [ چ َ ] (اِ) راننده ٔ لشکر یعنی جمعی که از پس لشکر براه روند. (برهان ). مرادف چغداول و چغدل بمعنی گروهی است که از پس لشکر براه روند و راننده ٔ لشکر باشد
چغداوللغتنامه دهخداچغداول . [ چ َ وُ ] (اِ) گروهی و جماعتی را گویند که از پس لشکر براه روند و راننده ٔ لشکر باشند. (برهان ) (آنندراج ) (ناظم الاطباء). چنداول . (برهان ) (ناظم الاط
چغداولیلغتنامه دهخداچغداولی . [ چ َ وُ ] (حامص ) سرکردگی و ریاست گروه چغداول . (ناظم الاطباء). و رجوع به چغداول شود.
چغدللغتنامه دهخداچغدل .[ چ َ دُ ] (اِ) بمعنی چغداول است و آن جمعی باشند که از عقب لشکر براه روند و لشکر را برانند. مرادف چغداول و چغدول بمعنی گروهی است که از پس لشکر راه روند و
چغدوللغتنامه دهخداچغدول . [ چ َ ] (اِ) راننده ٔ لشکر یعنی جمعی که از پس لشکر براه روند. (برهان ). مرادف چغداول و چغدل بمعنی گروهی است که از پس لشکر براه روند و راننده ٔ لشکر باشد
چغداوللغتنامه دهخداچغداول . [ چ َ وُ ] (اِ) گروهی و جماعتی را گویند که از پس لشکر براه روند و راننده ٔ لشکر باشند. (برهان ) (آنندراج ) (ناظم الاطباء). چنداول . (برهان ) (ناظم الاط
چغداولیلغتنامه دهخداچغداولی . [ چ َ وُ ] (حامص ) سرکردگی و ریاست گروه چغداول . (ناظم الاطباء). و رجوع به چغداول شود.
کوفلغتنامه دهخداکوف . (اِ) پرنده ای است به نحوست مشهور که آن را بوم و چغد نیز گویند و آن دو قسم می باشد: کوچک و بزرگ ، کوچک را چغد و بزرگ را بوم خوانند. (برهان ). به معنی بوم ا