چغانیلغتنامه دهخداچغانی . [ چ َ ] (ص نسبی ) منسوب به چغان و اهل چغان . منسوب به «چغان » که بعضی آن را ناحیتی و برخی شهری در ماوراءالنهر دانسته اند. صغانی و صاغانی ، آن کس که در ن
چغانیفرهنگ فارسی عمید / قربانزادهاز مردم چغان: ◻︎ چغانی و شنگان و ختلان و بلخ / شده روز بر هرکسی تار و تلخ (فردوسی: ۷/۲۷۶).
چغانی رودلغتنامه دهخداچغانی رود. [ چ َ ] (اِخ ) چغان رود. منسوب به شهر چغان است . (انجمن آرا ذیل لغت چغانه ) : در چغانی رود اگر روزی فروشوید دو دست ماهیان را چون صدف در تن پدیدآید در
چغانیانلغتنامه دهخداچغانیان . [چ َ ] (اِخ ) معرب آن صغانیان . ناحیه ای است واقع در مسیر علیای آمودریا (جیحون ). مرکز این ناحیه نیز بهمین نام خوانده میشده و نسبت بدان چغانیانی یا چغ
رضی چغانیلغتنامه دهخدارضی چغانی . [ رَ ی ِ چ َ ] (اِخ ) یا رضی الدین چغانی یا صغانی یا صاغانی . رجوع به رضی الدین (حسن بن محمدبن حیدر...) شود.
رضی الدین چغانیلغتنامه دهخدارضی الدین چغانی . [ رَ ضی یُدْ دی ن ِ چ َ ](اِخ ) رضی الدین صغانی یا صاغانی . حسن بن محمدبن حیدر... صغانی . رجوع به رضی الدین (حسن بن محمد...) شود.
چغانی رودلغتنامه دهخداچغانی رود. [ چ َ ] (اِخ ) چغان رود. منسوب به شهر چغان است . (انجمن آرا ذیل لغت چغانه ) : در چغانی رود اگر روزی فروشوید دو دست ماهیان را چون صدف در تن پدیدآید در
چغانیانلغتنامه دهخداچغانیان . [چ َ ] (اِخ ) معرب آن صغانیان . ناحیه ای است واقع در مسیر علیای آمودریا (جیحون ). مرکز این ناحیه نیز بهمین نام خوانده میشده و نسبت بدان چغانیانی یا چغ
رضی چغانیلغتنامه دهخدارضی چغانی . [ رَ ی ِ چ َ ] (اِخ ) یا رضی الدین چغانی یا صغانی یا صاغانی . رجوع به رضی الدین (حسن بن محمدبن حیدر...) شود.
رضی الدین چغانیلغتنامه دهخدارضی الدین چغانی . [ رَ ضی یُدْ دی ن ِ چ َ ](اِخ ) رضی الدین صغانی یا صاغانی . حسن بن محمدبن حیدر... صغانی . رجوع به رضی الدین (حسن بن محمد...) شود.