چشم گرم کردنلغتنامه دهخداچشم گرم کردن . [ چ َ / چ ِ گ َ ک َ دَ ] (مص مرکب ) کنایه از خواب کردن اندک باشد. (برهان ). چشم گرم ساختن و دیده گرم کردن و مژگان گرم کردن . (از آنندراج ). اندکی
چشم گرم ساختنلغتنامه دهخداچشم گرم ساختن . [ چ َ / چ ِ گ َ ت َ ] (مص مرکب ) چشم گرم کردن و دیده گرم کردن و مژگان گرم کردن . (از آنندراج ). خواب اندک کردن . اندکی خفتن . رجوع به چشم گرم کر
چشم گرم شدنلغتنامه دهخداچشم گرم شدن . [ چ َ / چ ِ گ َ ش ُ دَ ] (مص مرکب ) چشم گرم ساختن و چشم گرم کردن . (از آنندراج ). دیده گرم شدن . (آنندراج ). خواب رفتن اندک و اندکی خوابیدن . (ناظ
چشمفرهنگ مترادف و متضاد۱. دیده، عین ۲. دید، رویت، نظر، نگاه ۳. امید، انتظار، توقع ۴. عزیز، گرامی ۵. چشمزخم ۶. حدقه
چشم گرم ساختنلغتنامه دهخداچشم گرم ساختن . [ چ َ / چ ِ گ َ ت َ ] (مص مرکب ) چشم گرم کردن و دیده گرم کردن و مژگان گرم کردن . (از آنندراج ). خواب اندک کردن . اندکی خفتن . رجوع به چشم گرم کر
چشم گرم شدنلغتنامه دهخداچشم گرم شدن . [ چ َ / چ ِ گ َ ش ُ دَ ] (مص مرکب ) چشم گرم ساختن و چشم گرم کردن . (از آنندراج ). دیده گرم شدن . (آنندراج ). خواب رفتن اندک و اندکی خوابیدن . (ناظ
گرم کردنلغتنامه دهخداگرم کردن . [ گ َ ک َ دَ ] (مص مرکب ) به آفتاب یا آتش و غیره : تسخین . (زوزنی ) (تاج المصادر بیهقی ). اِحماء. حرارت دادن : ملک را گرم کرد آن آتش تیزچنانک از خشم
چشمفرهنگ فارسی عمید / قربانزاده۱. (زیستشناسی) عضو حسی و بینایی بدن انسان و حیوان.۲. [مجاز] نظر؛ نگاه اجمالی: چشمم به او افتاد.۳. [مجاز] انتظار؛ توقع: ◻︎ گر از دوست چشمت بر احسان اوست / تو در
مژهلغتنامه دهخدامژه . [ م ُ / م ِ ژَ / ژِ / ژ ژَ ] (اِ) موی پلک چشم . مژگان . (ناظم الاطباء) (آنندراج ) (از برهان ). هُدُب . (منتهی الارب ) (اقرب الموارد). هُذب . (اقرب الموارد