چشمفرهنگ مترادف و متضاد۱. دیده، عین ۲. دید، رویت، نظر، نگاه ۳. امید، انتظار، توقع ۴. عزیز، گرامی ۵. چشمزخم ۶. حدقه
چشملغتنامه دهخداچشم . [ چ َ / چ ِ ش ُ ] (اِ) دانه ٔ سیاهی باشد لغزنده که آنرا در داروهای چشم بکار برند و چون بپزند و خشک سازند بعد از آن صلایه کرده بر هر جراحت که پاشند نیک شود
چشملغتنامه دهخداچشم . [ چ َ /چ ِ ] (اِ) معروفست که عرب «عین » گویند. (برهان ). ترجمه ٔ عین . (آنندراج ).آن جزء از بدن انسان و حیوان که بر بالای آن ابرو جا گرفته و آلت دیدنست .
خفته چشملغتنامه دهخداخفته چشم . [ خ ُ ت َ / ت ِ چ َ / چ ِ ] (ص مرکب ) خوابیده چشم . آنکه چشم مخمور دارد. || آنکه چشم باز ندارد. افتاده چشم . اعمش . (زمخشری ).
خمارآلودلغتنامه دهخداخمارآلود. [ خ ُ ] (ن مف مرکب ) چشم مخمور که حالت خماری از آن هویدا باشد. (ناظم الاطباء). || آنکه خمار است . (یادداشت بخط مؤلف ).
خمارآلودهلغتنامه دهخداخمارآلوده . [ خ ُ دَ / دِ ] (ن مف مرکب ) چشم مخموری که حالت خماری از آن هویدا است . (از ناظم الاطباء). خمارآلوده : کرشمه کردنی بر دل عنان زن خمارآلوده چشمی کارو
نرگس بیمارلغتنامه دهخدانرگس بیمار. [ ن َ گ ِ س ِ ] (ترکیب وصفی ، اِ مرکب ) چشم خمارآلود. چشم مخمور. چشم معشوق . رجوع به نرگس شود.