چشم شدنلغتنامه دهخداچشم شدن . [ چ َ / چ ِش ُ دَ ] (مص مرکب ) کنایه از ظاهر شدن و روشن گشتن ومنکشف گردیدن باشد. (برهان ). کنایه از ظاهر و منکشف شدن . (آنندراج ). ظاهر شدن و روشن گشت
روشن چشم شدنلغتنامه دهخداروشن چشم شدن . [ رَ / رُو ش َ چ َ / چ ِ ش ُ دَ ] (مص مرکب )قرة. (ترجمان القرآن ). کنایه از مسرور و شاد شدن .
سرخ چشم شدنلغتنامه دهخداسرخ چشم شدن . [ س ُ چ َ /چ ِ ش ُ دَ ] (مص مرکب ) سخت غضبناک گشتن : برآشفت بهرام و شد سرخ چشم ز گفتار پرموده آمد به خشم .فردوسی .
چشم روشن شدنلغتنامه دهخداچشم روشن شدن . [ چ َ / چ ِ رَ / رُو ش َ ش ُ دَ ] (مص مرکب )شاد شدن و خرسند و خشنود شدن و مسرور گشتن . (ناظم الاطباء). || کنایه از کسب دیدار مسافر تازه واردی یا
چشم گرم شدنلغتنامه دهخداچشم گرم شدن . [ چ َ / چ ِ گ َ ش ُ دَ ] (مص مرکب ) چشم گرم ساختن و چشم گرم کردن . (از آنندراج ). دیده گرم شدن . (آنندراج ). خواب رفتن اندک و اندکی خوابیدن . (ناظ
چشم انداز شدنلغتنامه دهخداچشم انداز شدن . [ چ َ / چ ِاَ ش ُ دَ ] (مص مرکب ) تغافل کردن و غافل بودن از چیزی . || از بالا نظر کردن . (ناظم الاطباء).
روشن چشم شدنلغتنامه دهخداروشن چشم شدن . [ رَ / رُو ش َ چ َ / چ ِ ش ُ دَ ] (مص مرکب )قرة. (ترجمان القرآن ). کنایه از مسرور و شاد شدن .
سرخ چشم شدنلغتنامه دهخداسرخ چشم شدن . [ س ُ چ َ /چ ِ ش ُ دَ ] (مص مرکب ) سخت غضبناک گشتن : برآشفت بهرام و شد سرخ چشم ز گفتار پرموده آمد به خشم .فردوسی .
توتیا شدنلغتنامه دهخداتوتیا شدن . [ ش ُ دَ ] (مص مرکب ) کنایه از بسیار سوده و باریک شدن . (آنندراج ) : از بصیرت نیست مردم را نیاوردن به چشم من که در اندک زمانی توتیا خواهم شدن . صائب
اعویرارلغتنامه دهخدااعویرار. [ اِ ] (ع مص ) یک چشم شدن . (منتهی الارب ) (ناظم الاطباء). نابینا شدن یک چشم . (از اقرب الموارد). اعورار. (منتهی الارب ) (اقرب الموارد). رجوع به اعورار
شوخ چشملغتنامه دهخداشوخ چشم . [ چ َ / چ ِ ] (ص مرکب ) گستاخ و بی ادب . (ناظم الاطباء). بیشرم . بی آزرم : غمی گشت و بگذاشت دریابخشم به فرزند گفت ای بد شوخ چشم . فردوسی .اگر سرد گویم