چشم زدنفرهنگ مترادف و متضاد۱. چشمزخمزدن، چشم کردن ۲. ترسیدن، واهمه کردن، هراس داشتن ۳. دودل بودن، مردد بودن، تردیدداشتن، یکدلدودل کردن
چشم زدنلغتنامه دهخداچشم زدن . [ چ َ / چ ِ زَ دَ ] (مص مرکب ) کنایه از بیدار بودن . || ترسیدن و واهمه نمودن . (برهان ) (ناظم الاطباء). هراسیدن . (آنندراج ). بیم داشتن و بیمناک بودن
چشم زخم زدنلغتنامه دهخداچشم زخم زدن . [ چ َ / چ ِ زَ زَ دَ ] (مص مرکب ) چشم زدن کسی یا چیزی را. آسیب چشم بد رسانیدن به کسی یا چیزی . بچشم کردن (در اصطلاح اهالی سبزوار و فیض آباد محولات
چشم برهم زدنلغتنامه دهخداچشم برهم زدن . [ چ َ/ چ ِ ب َ هََ زَ دَ ] (مص مرکب ) لَمح . طَرف . (ترجمان القرآن جرجانی ). کنایه از لحظه ٔ کوتاه : نمانم که بر هم زند تیز چشم نگویم سخن پیش او
چشم زخم زدنلغتنامه دهخداچشم زخم زدن . [ چ َ / چ ِ زَ زَ دَ ] (مص مرکب ) چشم زدن کسی یا چیزی را. آسیب چشم بد رسانیدن به کسی یا چیزی . بچشم کردن (در اصطلاح اهالی سبزوار و فیض آباد محولات
نظر زدنلغتنامه دهخدانظر زدن . [ ن َ ظَ زَ دَ] (مص مرکب ) چشم زخم رسانیدن . (ناظم الاطباء). چشم زدن . نظر کردن . چشم زخم زدن . به چشم بد کردن . (یادداشت مؤلف ). || نظر کردن . (آنند
چشم زدهلغتنامه دهخداچشم زده . [ چ َ / چ ِ زَ دَ / دِ ] (ن مف مرکب ) چشم رسیده و چشم زخم خورده . (ناظم الاطباء). رجوع به چشم زد و چشم زدن شود. || مأیوس و ناامید. (ناظم الاطباء).