چشم زدلغتنامه دهخداچشم زد. [ چ َ / چ ِ زَ ] (اِ مرکب )خرمک که مهره ای بود از آبگینه . (فرهنگ اسدی چ اقبال ص 275). مهره ای باشد از شیشه ٔ سیاه و سفید و کبود که بجهت دفع چشم زخم بر
چشم زدفرهنگ انتشارات معین( ~. زَ) (اِ.) 1 - مهرة سیاه و سفید که برای دفع چشم زخم به گردن کودک آویزند. 2 - کنایه از: زمان بسیار کم .
چشم زدفرهنگ فارسی عمید / قربانزاده۱. مهرهای سیاه و سفید که برای دفع چشمزخم به گردن کودک آویزان کنند؛ خرمک.۲. [مجاز] زمانی بسیاراندک؛ مدتی اندک بهقدر یک چشم بر هم زدن: ◻︎ گر دور شدی ز چشم رنج
چشم زدنفرهنگ مترادف و متضاد۱. چشمزخمزدن، چشم کردن ۲. ترسیدن، واهمه کردن، هراس داشتن ۳. دودل بودن، مردد بودن، تردیدداشتن، یکدلدودل کردن
چشم زدنلغتنامه دهخداچشم زدن . [ چ َ / چ ِ زَ دَ ] (مص مرکب ) کنایه از بیدار بودن . || ترسیدن و واهمه نمودن . (برهان ) (ناظم الاطباء). هراسیدن . (آنندراج ). بیم داشتن و بیمناک بودن
چشم زدگیلغتنامه دهخداچشم زدگی . [ چ َ / چ ِ زَ دَ / دِ ] (حامص مرکب ) چشم زخم . عین الکمال . اثر چشم بد و شور : و خاصیتش [ خاصیت فیروزه ] آنکه چشم زدگی بازدارد. (نوروزنامه ٔ خیام ).
چشم زدهلغتنامه دهخداچشم زده . [ چ َ / چ ِ زَ دَ / دِ ] (ن مف مرکب ) چشم رسیده و چشم زخم خورده . (ناظم الاطباء). رجوع به چشم زد و چشم زدن شود. || مأیوس و ناامید. (ناظم الاطباء).
چشم زدنلغتنامه دهخداچشم زدن . [ چ َ / چ ِ زَ دَ ] (مص مرکب ) کنایه از بیدار بودن . || ترسیدن و واهمه نمودن . (برهان ) (ناظم الاطباء). هراسیدن . (آنندراج ). بیم داشتن و بیمناک بودن
چشم زدهلغتنامه دهخداچشم زده . [ چ َ / چ ِ زَ دَ / دِ ] (ن مف مرکب ) چشم رسیده و چشم زخم خورده . (ناظم الاطباء). رجوع به چشم زد و چشم زدن شود. || مأیوس و ناامید. (ناظم الاطباء).
چشم زدهفرهنگ فارسی عمید / قربانزادهویژگی کسی که چشمزخم به او رسیده؛ ویژگی آنکه از چشم بد آسیب دیده؛ چشمرسیده؛ چشمخورده: ◻︎ شد چشمزده بهار باغش / زد باد تپانچه بر چراغش (نظامی۳: ۵۱۵).
چشم زدگیلغتنامه دهخداچشم زدگی . [ چ َ / چ ِ زَ دَ / دِ ] (حامص مرکب ) چشم زخم . عین الکمال . اثر چشم بد و شور : و خاصیتش [ خاصیت فیروزه ] آنکه چشم زدگی بازدارد. (نوروزنامه ٔ خیام ).