چشم بیمارلغتنامه دهخداچشم بیمار. [ چ َ / چ ِ م ِ ] (ترکیب وصفی ، اِ مرکب ) چشم نیم بسته ای که بر جمال و نیکویی معشوق بیفزاید. (ناظم الاطباء).
چشمفرهنگ مترادف و متضاد۱. دیده، عین ۲. دید، رویت، نظر، نگاه ۳. امید، انتظار، توقع ۴. عزیز، گرامی ۵. چشمزخم ۶. حدقه
چشملغتنامه دهخداچشم . [ چ َ / چ ِ ش ُ ] (اِ) دانه ٔ سیاهی باشد لغزنده که آنرا در داروهای چشم بکار برند و چون بپزند و خشک سازند بعد از آن صلایه کرده بر هر جراحت که پاشند نیک شود
چشملغتنامه دهخداچشم . [ چ َ /چ ِ ] (اِ) معروفست که عرب «عین » گویند. (برهان ). ترجمه ٔ عین . (آنندراج ).آن جزء از بدن انسان و حیوان که بر بالای آن ابرو جا گرفته و آلت دیدنست .
چشمفرهنگ فارسی عمید / قربانزاده۱. (زیستشناسی) عضو حسی و بینایی بدن انسان و حیوان.۲. [مجاز] نظر؛ نگاه اجمالی: چشمم به او افتاد.۳. [مجاز] انتظار؛ توقع: ◻︎ گر از دوست چشمت بر احسان اوست / تو در
کیغلغتنامه دهخداکیغ. (اِ) رمص باشد که بر مژه ٔ چشم نشیند. (لغت فرس اسدی چ اقبال ص 238). چرک گوشه های چشم بیمار، و کسی را که چشم درد کند گویند. (برهان ). به معنی کیخ که چرک گوشه
خمارناکلغتنامه دهخداخمارناک . [ خ ُ ] (ص مرکب ) خمارگونه . (یادداشت بخط مؤلف ).- چشم خمارناک ؛ چشمی که از خمار کم نور شده باشد. (ناظم الاطباء).- || چشم بیمار. عین مریضه .
خندان شکرلغتنامه دهخداخندان شکر. [ خ َ ش ِ ک َ ] (ص مرکب ) کنایه از زیبا و خوش خنده : در حال خاقانی نگر بیمار آن خندان شکرزآن چشم بیمار از نظر چشم مداوا داشته . خاقانی .|| خوش لب . (