چشمه ماهیلغتنامه دهخداچشمه ماهی . [ چ َ م َ ] (اِخ ) دهی است از دهستان چناران بخش حومه ٔ شهرستان مشهد که در 65 هزارگزی شمال باختری مشهد و 5 هزارگزی شمال راه شوسه ٔ عمومی مشهد بقوچان
چشمه ماهیلغتنامه دهخداچشمه ماهی . [ چ َ م َ ] (اِخ ) دهی است از دهستان دوستان بخش بدره ٔ شهرستان ایلام که در 81 هزارگزی خاور ایلام و 6 هزارگزی شمال راه مالرو بدره به ایلام واقع است .
چشمه ماهیلغتنامه دهخداچشمه ماهی . [ چ َ م َ ] (اِخ ) مؤلف مرآت البلدان نویسد: «از مزارع خزل است که در دامنه ٔ کوه کرد، سه فرسخ ونیمی نهاوند واقع شده و خرابه و دیم کاری است . زمین آن
چشمه ماهیلغتنامه دهخداچشمه ماهی . [ چ َ م َ] (اِخ ) دهی است از دهستان هلیان ، بخش مرکزی شهرستان شاه آباد که در 30 هزارگزی جنوب خاوری هرسم و 12 هزارگزی شاه بداغ واقع است . دشت و معتدل
چشمه در ماهی بودنلغتنامه دهخداچشمه در ماهی بودن . [ چ َ / چ ِ م َ / م ِ دَ دَ ] (مص مرکب ) کنایه است از بودن آفتاب در برج حوت . (ناظم الاطباء). مرادف چشمه بماهی شدن .رجوع به چشمه بماهی شدن و
چشمه در ماهی روانلغتنامه دهخداچشمه در ماهی روان . [ چ َ / چ ِ م َ / م ِ دَ رَ ] (ترکیب وصفی ، اِ مرکب ) یعنی آفتاب در برج حوت . (آنندراج ). یعنی آفتاب در حوت . (شرفنامه ٔمنیری ). مرادف چشمه
چشمهلغتنامه دهخداچشمه . [ چ َ / چ ِ م َ / م ِ ] (اِخ ) دهی جزء دهستان سربند بالا بخش سربند شهرستان اراک که در 42 هزارگزی باختر آستانه و 7 هزارگزی جنوب راه بروجرد به اراک واقع اس
چشمهلغتنامه دهخداچشمه . [ چ َ / چ ِ م َ / م ِ ] (اِخ ) دهی جزء مشک آباد بخش فرمهین شهرستان اراک که در 54 هزارگزی جنوب خاوری فرمهین و 2 هزارگزی راه شوسه ٔ اراک به قم واقع است . د
چشمهفرهنگ مترادف و متضاد۱. آبجای، افراس، سلسبیل، عین، کوثر، ینبوع ۲. اصل، مبدا، منبع، منشا ۳. سوراخ ریز، منفذ ۴. مایه ۵. نوع، قسم، نمونه ۶. دهانه، سوراخ ۷. معدن
لوچلغتنامه دهخدالوچ . (اِخ ) (چم ...) چشمه و مزرعه ای است در شمال آران متعلق به خزل و جزو خالصه است ، دراین چشمه ماهی هست . آب چشمه داخل آب ماران شده در دو آب خزل داخل رودخانه
چم لوچلغتنامه دهخداچم لوچ . [ چ َ ] (اِخ ) مؤلف مرآت البلدان نویسد: نام چشمه و مزرعه ای است متعلق به خزل و جزء خالصه که در شمال آران و در هفت فرسنگی مغرب شهر نهاوند واقع است . در
محرملغتنامه دهخدامحرم . [ م ُ رِ ] (ع ص ) در حرم درآینده . (از منتهی الارب ). کسی که احرام حج بسته است . (ناظم الاطباء). احرام بسته . آنکه احرام بسته است زیارت خانه ٔ خدا را. اح
خضرلغتنامه دهخداخضر. [ خ ِ ] (اِخ ) نام پیغمبری که صاحب موسی علیه السلام بود و نام اصلی آنرا تالیا گفته اند و پارسیان ایلیا یوهن می گویند. قال فی المعیار: خضر (بالکسر) صاحب موس
بریانلغتنامه دهخدابریان . [ ب ِرْ ] (نف ، اِ) صفت بیان حالت از مصدر بریشتن و برشتن . در حال برشتگی . برشته . (آنندراج ). کباب شده و پخته شده . (ناظم الاطباء). پخته بر آتش . حَنیذ