چرملغتنامه دهخداچرم . [ ] (اِخ ) مؤلف مرآت البلدان نویسد: «مزرعه ایست از مزارع تربت حیدریه که زراعت آن از آب قنات مشروب میشود». (از مرآت البلدان ج 4 ص 221).
چرملغتنامه دهخداچرم . [ ] (اِخ ) مؤلف مرآت البلدان نویسد: «یکی از قلاع بلوک سرجام است و چمنی دارد که معروف میباشد». (از مرآت البلدان ج 4 ص 221).
چرملغتنامه دهخداچرم . [ چ َ ](اِ) پوست بود. (فرهنگ اسدی ). پوست انسان و حیوانات . (آنندراج ) . مطلق پوست بدن انسان یا حیوان . جلد. جلد تن حیوان یا انسان . پوست ناپیراسته : چنین
شورولغتنامه دهخداشورو. [ ش ِوْ رُ ] (فرانسوی ، اِ) پوست بزغاله . چرم بزغاله . (فرهنگ فارسی معین ). در تداول چرم براق .
طفلدیکشنری عربی به فارسیبچه بداخلا ق و لوس , کف شير , بچه , کودک , طفل , فرزند , بزغاله , چرم بزغاله , کوچولو , دست انداختن , مسخره کردن , کودک تازه براه افتاده , کودک نو پا , اشغال ,
وغفلغتنامه دهخداوغف . [ وَ ] (ع اِ) پاره ای از چرم یا از گلیم که برشکم بزغاله ٔ یک ساله یا تکه بندند تا بول خود نیاشامد یا گشنی نتواند کرد. (آنندراج ) (منتهی الارب ) (ناظم الاط
وغوفلغتنامه دهخداوغوف . [ وُ ] (ع اِ) ج ِ وَغف ، و آن پاره ای از چرم یا گلیم است که بر شکم بزغاله ٔ یک ساله بندند تا بول خود نیاشامد و یا گشنی نتواند کرد. (منتهی الارب ) (اقرب ا