چرغلغتنامه دهخداچرغ . [ چ َ ] (اِ) جانوریست شکاری مشهور و معروف ، از جنس سیاه چشم ، و عربی آن «صقر» است . (برهان ). نام جانوریست پرنده که شکاریی است مشهور. (جهانگیری ). مرغی اس
چرغلغتنامه دهخداچرغ . [ چ َ ] (اِخ ) قریه ٔ بزرگی نزدیک بخارا که عده ای از دانشمندان بدانجا منسوبند. صاحب معجم البلدان ذیل لغت «شرغ » نویسد: «وهو تعریب «چرغ » و هی قریة کبیرة ق
چرغفرهنگ فارسی عمید / قربانزادهپرندهای شکاری شبیه باز، بهاندازۀ کلاغ، خاکستری رنگ، با لکههای سیاه وسفید: ◻︎ سپاه انجمن کرد بر مای و مرغ / سیه گشت خورشید چون پرّ چرغ (فردوسی: ۷/۲۳۸).
چرغفرهنگ انتشارات معین(چَ) (اِ.) پرنده ای است شکاری از نوع باز و به اندازة کلاغ با رنگ خاکستری و لکه های سیاه و سفید.
چرقانلغتنامه دهخداچرقان . [ چ َ ] (اِخ ) شهرکی است [ به ماوراء النهر ] از سروشنه ، جایی آبادان . (حدود العالم چ سید جلال تهرانی ص 67).
محمد ابراهیملغتنامه دهخدامحمد ابراهیم . [ م ُ ح َم ْ م َ اِ ] (اِخ ) (... خان محلاتی ) متخلص به خلوتی و ملقب به صدیق خلوت و معروف به چرقی فرزند میرزاصمد محلاتی است که در آغاز در دستگاه
رهجلغتنامه دهخدارهج . [ ] (ع اِ) رهج الفار. شِک است . (تحفه ٔحکیم مؤمن ). مرگ موش . سم الفار. تراب هالک . شِک . هالوک . ارسانتیقوس . زرنیخ . چرقفان . (یادداشت مؤلف ).
ماوراءالنهرلغتنامه دهخداماوراءالنهر.[ وَ ئَن ْ ن َ ] (اِخ ) ناحیتی است که حدود مشرق وی حدود تبت است و جنوب وی خراسان و حدود خراسان و مغرب وی غور است و حدود خلخ و شمالش هم حدود خلخ است