چرخ اندازلغتنامه دهخداچرخ انداز. [ چ َ اَ ](نف مرکب ) کماندار را گویند. (برهان ) (جهانگیری ) (ناظم الاطباء). || تیرانداز استادِ شخ کمان . (انجمن آرا). آنکه کمان سخت تیر اندازد. (آنند
چرخ اندازیلغتنامه دهخداچرخ اندازی . [ چ َ اَ ] (حامص مرکب ) کمانداری . || تیراندازی با کمان سخت . تیراندازی . رجوع به چرخ انداز شود.
چَرْخگویش گنابادی در گویش گنابادی یعنی دوچرخه ، باسیکل ، چرخش ، گردش ، دور زدن ، تفریح ، دنبال چیزی گشتن ، گرفتن کره از شیر
چرخفرهنگ مترادف و متضاد۱. آسمان، فلک، گردون ۲. گردونه ۳. چرخه ۴. حلقه، دایره، گرد ۵. دوچرخه ۶. دور، گردش ۷. چرخشت، معصر ۸. چرخاب، چرخآب ۹. طاق، طاقایوان ۱۰. دستگاه پنبهریسی ۱۱. دستگاه
چرخ اندازیلغتنامه دهخداچرخ اندازی . [ چ َ اَ ] (حامص مرکب ) کمانداری . || تیراندازی با کمان سخت . تیراندازی . رجوع به چرخ انداز شود.
اندازلغتنامه دهخداانداز.[ اَ ] (اِمص ) به معنی مصدر است که انداختن باشد. (از برهان قاطع). عمل انداختن . (فرهنگ فارسی معین ).- بارانداز ؛ آنجا که بار فرود می آورند: بارانداز کشتی
سپربازلغتنامه دهخداسپرباز. [ س ِ پ َ ] (نف مرکب ) شجاع . دلیر. جنگجو : جوانی ببدرقه همراه ما شد سپرباز چرخ انداز. (گلستان ).
بیش زورلغتنامه دهخدابیش زور. (ص مرکب ) بسیارزور. بنیرو. قوی . با قوت بسیار : جوانی ببدرقه همراه من بود سپرباز چرخ انداز سلحشور و بیش زور که به ده مرد توانا کمان او را بزه کردندی .
چرخچیلغتنامه دهخداچرخچی . [ چ َ ] (ص مرکب ) در عالم آرای سکندربیک ، فوج هراول را گویند. (آنندراج ). فوج هراول . (غیاث ). در عصر سلطنت صفویه لشکر پیشرو را میگفتند، شاید بهمان مناس