چراغیلغتنامه دهخداچراغی . [ چ َ / چ ِ ] (ص نسبی ، اِ) خادم امرد صوفیان در خانقاه . مثال :چراغی مرشد آمد؛ یعنی شاگرد و خادم مرشد آمد. رجوع به چراغ شود. || زمینی که وقف شده باشد از
چراغینهلغتنامه دهخداچراغینه . [ چ َ / چ ِ ن َ / ن ِ ] (اِ) شب تاب ، در لهجه ٔ مردم آذرآبادگان . (از فرهنگ اسدی ). کرمی خرد و سبزرنگ که در شب تاریک چون چراغ میدرخشد. چراغله . چراغک
چراغیللغتنامه دهخداچراغیل . [ چ ِ ] (اِخ ) دهی است از دهستان حومه ٔ بخش اسکو شهرستان تبریز که در 21هزارگزی جنوب اسکو و 14هزارگزی شوسه ٔ تبریز، دهخوارقان واقع شده . جلگه و معتدل اس
چراغ الکلیفرهنگ فارسی عمید / قربانزادهچراغی کوچک که بهجای نفت در آن الکل میریزند و در کارهای پزشکی و داروسازی از آن استفاده میشود و بیشتر برای جوشاندن سرنگ و ضدعفونی کردن ابزار و آلات پزشکی به کا
لوسترفرهنگ فارسی عمید / قربانزادهچراغی از جنس شیشه، چینی، یا فلز که دارای چندین حباب و تزئینات است و از سقف آویزان میشود.
چراغ احتیاط اصلیmaster caution lightواژههای مصوب فرهنگستانچراغی هشداردهنده که با روشن شدن هریک از چراغهای احتیاط روشن میشود
چراغ اخطار اصلیmaster warning lightواژههای مصوب فرهنگستانچراغی اخطاردهنده که با روشن شدن هریک از چراغهای اخطار روشن میشود