چاللغتنامه دهخداچال . (اِ) چاله . گودال . مغاک . حفره . گودی . گوی و مغاکی را گویند که درآن توان ایستاد یعنی زیاده بر دو گز نباشد. (برهان ). گودال بود و آن را چاله نیز گویند. گ
چاللغتنامه دهخداچال . (اِخ ) مؤلف مرآت البلدان از قول صاحب معجم البلدان نویسد: «یکی از دهات آذربایجان است در چهار فرسخی مداین که ابن حجاج آن را «کال » گفته و شعری در مذمت آن س
حفرةدیکشنری عربی به فارسیدهانه اتش فشان , دهانه کوه هاي ماه , دهانه يا حفره حاصله در اثر بمب وغيره , چال , چال دار کردن , گودال , حفره , چاله , سياه چال , هسته البالو و گيلا س و غيره ,
pitدیکشنری انگلیسی به فارسیگودال، چاله، حفره، چاه، چال، خندق، مغاک، سیاه چال، هسته البالو و گیلاس و غیره، چال دار کردن، به رقابت وا داشتن، هسته میوه را دراوردن، در گود مبارزه قرار دادن
شالینگ چاللغتنامه دهخداشالینگ چال . (اِخ ) دهی از بخش بندپی شهرستان بابل . دارای 220 تن سکنه . آب آن از چشمه . محصول آن مختصر غلات و لبنیات است . (از فرهنگ جغرافیایی ایران ج 3).
چال زغال (زخال)واژهنامه آزادچال زغال واقع در شهرستان چرداول استان ایلام می باشد.و مرز بین ایل ریزوند به ریاست توشمال صیدرضا احمدی و ایل بیژنوند هلیلان با ریاست محمدرحیم خان دارابی می باشد
چال کشلغتنامه دهخداچال کش . [ ک ُ ] (اِخ ) دهی است از دهستان گلیجان شهرستان شهسوار که در 12 هزارگزی باختر شهسوار و 3 هزارگزی جنوب راه قدیم شهسوار به رامسر واقع شده . دامنه ای است