چارلنگلغتنامه دهخداچارلنگ . [ ل َ ] (اِخ ) چهارلنگ . نام قبیله ای از ایل بختیاری . طائفه ای از ایل بختیاری مشتمل بر پنج طائفه بزرگ . و رجوع به چهارلنگ شود.
چارلنگرلغتنامه دهخداچارلنگر. [ ل َ گ َ ] (اِ مرکب ) کشتی بزرگ که چهارلنگر داشته باشد. (آنندراج ) : لنگر شکوه باد کند دفع، پس چرادر چارلنگر است روان باد صرصرش . خاقانی .چو طوفانی دی
چارچنگولیلغتنامه دهخداچارچنگولی . [ چ َ ] (ص نسبی ) تن و دست و پای کژ و خشک شده . با دستها و پاهای خشک شده در حالی که جمع و خم شده باشد. با دست و پای جمع شده و شخ مانده چنانکه مرده ا
چارمنگللغتنامه دهخداچارمنگل . [ م َ گ َ ] (اِ مرکب ) کسی که قولنج کند و از حرکت بیفتد، گویند چارمنگل مانده است یعنی یارای حرکت بهیچ سوی ندارد. (لهجه ٔ قزوین ).
چارهنگاملغتنامه دهخداچارهنگام . [ هَِ ] (اِ مرکب ) چهارهنگام . چهارفصل .چارموسم . بهار و تابستان و پائیز و زمستان . فصول اربعة. || چهار وقت صبح و ظهر و عصر و شب .
چهارلنگلغتنامه دهخداچهارلنگ . [ چ َ ل َ ] (اِخ ) نام یکی از ایلات بختیاری که خود مشتمل بر پنج طایفه ٔ بزرگ است که عبارتند از: 1- محمود صالح ممزائی (جزء محمود صالح است ). 2- کیورمرس
چارلنگرلغتنامه دهخداچارلنگر. [ ل َ گ َ ] (اِ مرکب ) کشتی بزرگ که چهارلنگر داشته باشد. (آنندراج ) : لنگر شکوه باد کند دفع، پس چرادر چارلنگر است روان باد صرصرش . خاقانی .چو طوفانی دی
چهارلنگرلغتنامه دهخداچهارلنگر. [ چ َ / چ ِ ل َگ َ ] (ص مرکب ) که لنگر چهار دارد. کشتی بزرگ که چهار لنگر داشته باشد. || (اِ مرکب ) کنایه ازچهار دست و پای حیوان باشد. رجوع به چارلنگر
شکوهلغتنامه دهخداشکوه . [ ش ُ ] (اِ) شأن . شوکت . حشمت . بزرگی . بزرگواری . جاه و جلال . (از برهان ) (ناظم الاطباء). حشمت . بزرگی . (لغت فرس اسدی ). جلال . بزرگی . (آنندراج ) (