پیگیردیکشنری فارسی به انگلیسیdiligent, exhaustive, relentless, stubborn, tenacious, tracker, unrelenting, unremitting
پی گیرلغتنامه دهخداپی گیر. [ پ َ / پ ِ ] (نف مرکب )تعقیب کننده . دنبال گیرنده . || ردزن . اثرشناس . شناسنده ٔ رد پا: چون سرافةبن مالک آنجا (غار ثور) رسید و او پی گیری هول بود. (تف
سمجواژهنامه آزادپیگیر /کسانی که داری هوش واستعداد بالایی اند و همه شون مسئله حل نشده رو ول نمی کنن فقط زمانی آن مسآله را حل کنن دست بر می دارن میگن اون انسان سمچ
لَا يُتْبِعُونَفرهنگ واژگان قرآنپیگیری نمی کنند (عبارت "لَا يُتْبِعُونَ مَا أَنفَقُواُ مَنّاً وَلَا أَذًى"یعنی "منت و آزارى به دنبال انفاقشان نمىآورند")