پیکدیکشنری فارسی به انگلیسیdram, courier, dispatch, dispatcher, emissary, envoy, forerunner, herald, messenger, noggin
پیکفرهنگ فارسی طیفیمقوله: نحوۀ ارتباط اصد، چاپار، نامهبر، کبوتر قاصد مژدهرسان، مژدهدهنده مأمور پست، پستچی، ارتباطات پستی، شخص حملکننده پیامرسان، (یاهو)مسنجر
پیکفرهنگ انتشارات معین[ فر. ] (اِ.) ورق بازی که بر آن صورتی چون سر نیزه است و به همین مناسبت آن را بدین نام خوانند.
تخماقیلغتنامه دهخداتخماقی . [ ت ُ ] (ص نسبی ) منسوب به تخماق . مانند تخماق . || (اِ) خال پیک ورق بازی را در تداول تخماقی نیز گویند. رجوع به تخماق شود.
هفت خاللغتنامه دهخداهفت خال . [ هََ ] (اِ مرکب ) ورق بازی که دارای هفت خال باشد. (یادداشت مؤلف ). هفت خال بنابر انواع خالهای ورق چهار نوع است : هفت خال دل ، هفت خال خشت ، هفت خال
چهارسربازلغتنامه دهخداچهارسرباز. [ چ َ س َ ] (اِ مرکب ) چهار صورت سرباز از چهارنقش و خال که بر هر دست ورق بازی تصویر شده است و هر صورت را به نوع خال همراه آن بازخوانند چنانکه به تناس
چارهشتلغتنامه دهخداچارهشت . [ هََ] (اِ مرکب ) اصطلاح قمار. اصطلاحی در بازی ورق . چهار ورق از ورقهای بازی که بر هریک هشت خال نقش شده باشد. چهار ورق هشت خال (هشت خال گلابی سیاه [ پی