پیچیدگیدیکشنری فارسی به انگلیسیabstruseness, complexity, complication, elaborateness, intricacy, involvement, tangle
پیچیدگیفرهنگ فارسی طیفیمقوله: نظم ی، بغرنجی، دشواری، سختی، غیر قابل درک بودن تودرتویی، درهم پیچیدگی، بافت متقاطع کلافسردرگم، پیچ، گیر، گره، قفل فتنهانگیزی تاریکی تعقیر
پیچیدگیcomplexityواژههای مصوب فرهنگستان[آیندهپژوهی] وضعیتی ناشی از برهمکنش اجزای پرشماری که بهدلیل غیرخطی بودن بازخوردهای چرخهای ذاتی، سبب دشواریهایی در تحلیلهای خطی یا تقلیلگرا میشود [باستان
پیچیدگی حافظهایspace complexity, memory requirementواژههای مصوب فرهنگستانپیچیدگـی محاسبـاتی یک خوارزمـی/ الگوریتم بهلحاظ حافظة مورد نیاز برای اجرای آن
پیچیدگی زمانیtime complexityواژههای مصوب فرهنگستانپیچیـدگی محاسباتـی یک خوارزمـی/ الگوریتم بهلحاظ زمان مورد نیاز برای اجرای آن