پیچاندنفرهنگ فارسی عمید / قربانزادهچیزی را در چیز دیگر چرخاندن، مانندِ پیچاندن میخ پیچ در تخته یا چیز دیگر؛ گردگرداندن؛ پیچ دادن؛ تاب دادن؛ گرداندن.
پیچاندن سرcephalic versionواژههای مصوب فرهنگستانپیچاندن جنینی که در نمای ته یا نمای عرضی قرار دارد، تا نخست سر وارد مجرای زایمان شود
پیچاندنلغتنامه دهخداپیچاندن . [ دَ ] (مص ) خم کردن . خماندن . پیچش دادن . تاب دادن . پیچیدن (در معنی متعدی ). گردانیدن . تافتن . بگردانیدن : بدان تا بباید بدین روی کوه نپیچاند از م
پیوندنامهلغتنامه دهخداپیوندنامه . [ پ َ وَ م َ / م ِ ](اِ مرکب ) مقاوله نامه . (از لغات مصوب فرهنگستان ).