پیَّلَگویش گنابادی در گویش گنابادی یعنی پیاله ، ظرف کوچک از جنس سفال که برای خوردن چای استفاده میشود.
پیلفرهنگ انتشارات معین[ فر. ] (اِ.) دستگاهی که نیروی حاصل از فعل و انفعالات شیمیایی را به صورت الکتریستة جاری درمی آورد.
پیللغتنامه دهخداپیل . (اِ) فیل .کلثوم . مَرْدی ̍. عرداد. (منتهی الارب ). بر وزن و معنی فیل است . (آنندراج ). رجوع به فیل شود : نیل دهنده تویی بگاه عطیت پیل دمنده بگاه کینه گزار
ژیانلغتنامه دهخداژیان . (ص ) خشم آلود بود چون شیر و دد و دام و آنچه بدین ماند. (لغت نامه ٔ اسدی ). ددان تند را خوانند. سباع درنده ٔ جنگی . خشم آلود بود چون دد و پیل و اژدها و ما
کوس یافتنلغتنامه دهخداکوس یافتن . [ ت َ ] (مص مرکب ) تنه خوردن . (یادداشت به خط مرحوم دهخدا). صدمه و آسیب دیدن : ز پای اندرآمد نگون گشت طوس تو گوئی ز پیل ژیان یافت کوس . فردوسی (یادد
بالاورلغتنامه دهخدابالاور. [ وَ ] (ص مرکب ) صاحب قامت بلند.(یادداشت مؤلف ). آخته قامت . دارای بالا : چگونه هول حیوانی چو بالاور ژیان پیلی کجا پیل ژیان زو تا جهان باشد جهان باشد.ف
نیایش کنانلغتنامه دهخدانیایش کنان . [ ی ِ ک ُ ] (ق مرکب ) در حال نیایش کردن . دعاکنان . در حال تقدیس و تعظیم و نماز بردن : نیایش کنان پیش پیل ژیان بباید شدن تنگ بسته میان . فردوسی .بی