پیش گیرلغتنامه دهخداپیش گیر. (نف مرکب ) که پیش گیرد. که مانع آید. که پیش گیری کند. که جلوگیر آید. || (اِ مرکب ) پیش بند. پیش دامن . || لنگ . فوطه . منشفه . لنگ که از کمر تا پایین ب
پیشگیرفرهنگ فارسی عمید / قربانزاده۱. آنکه جلو کسی را بگیرد یا مانع کاری یا چیزی بشود.۲. پیشگیریکننده.
پیش گیری کردنلغتنامه دهخداپیش گیری کردن . [ ک َ دَ ] (مص مرکب ) دفع. جلوگیری کردن . مانع گشتن . منع کردن . بنگهداری برخاستن . از پیش مانع آن شدن چنانکه سرایت مرضی را. || جلو بستن . پیش ب
پیش گیری کردنلغتنامه دهخداپیش گیری کردن . [ ک َ دَ ] (مص مرکب ) دفع. جلوگیری کردن . مانع گشتن . منع کردن . بنگهداری برخاستن . از پیش مانع آن شدن چنانکه سرایت مرضی را. || جلو بستن . پیش ب