پیسیفرهنگ انتشارات معین[ تُر. ] (اِ.) (حامص .) 1 - رفتار بد و ناهنجار. 2 - خنسی ، بیچارگی . ؛ به ~ افتادن دچار عسرت یا تنگی معیشت شدن و به مخمصه افتادن .
پیسیفرهنگ فارسی عمید / قربانزادهبیماری پوستی با لکههای سفید یا بیرنگ که قسمتهای اطراف لکهها پررنگ میشود؛ بَرَص.
پیسیفرهنگ فارسی عمید / قربانزادهبیچارگی و بینوایی. پیسی به سر کسی آوردن: [مجاز] او را رنج و عذاب دادن و رسوا و بیآبرو ساختن. به پیسی افتادن: [مجاز] بیچاره، بینوا، و بیآبرو شدن.
پیسیلغتنامه دهخداپیسی . (حامص ) منسوب به پیس ترکی به معنی بد. معامله ٔ سوء. رفتار سخت بد : ای آنکه صفات تو بودتابع ذات بر پیسی تو گواه ... است صفات . باقر کاشی .- پیسی بسر کسی آ
برصفرهنگ فارسی عمید / قربانزادهپیسی؛ لکوپیس؛ لکههای سفیدی که روی پوست بدن ایجاد میشود؛ نوعی بیماری پوستی که با سفید شدن یا بیرنگ شدن قسمتی از پوست بدن و پررنگ شدن قسمتهای اطراف آن مشخص
پیسیدیانلغتنامه دهخداپیسیدیان . (اِخ ) نام مردم ساکن پیسیدیه ، محلی در آسیای صغیر. (رجوع به مجلدات سه گانه ٔ ایران باستان شود).
پیسیارلغتنامه دهخداپیسیار. (اِ) بیسیار. سرشک . قاروره . تفسره . آب . دلیل . پیشیار : برروی پزشک زن میندیش چون گشت درست پیسیارت .