پیرهراتلغتنامه دهخداپیرهرات . [ رِ هََ ] (اِخ ) دهی جزء دهستان اسالم بخش مرکزی شهرستان خمسه ٔ طوالش . واقع در 14هزارگزی جنوب هشت پر و 3هزارگزی باختر شوسه ٔ بندر انزلی به آستارا. جل
پیرفرهنگ مترادف و متضاد۱. جاافتاده، سالخورده، سالدیده، سالمند، کهنسال، مسن، معمر ۲. پاتال، فرتوت، ناتوان ۳. ابدال، اوتاد، خضر، شیخ، قدیس، قطب، مراد، مرشد ۴. پیشوا، قاید ≠ برنا، جوان ۵
پیردیکشنری فارسی به انگلیسیadvanced, ancient, aged, ageing, aging, antediluvian, elder , elderly, senior, old, passé, superannuated, sage
پیرلغتنامه دهخداپیر. (ص ،اِ) شیخ . شیخه . سالخورده . کلان سال . مسن . معمر. زرّ. مشیخه . (دهار). مقابل جوان . بزادبرآمده . دردبیس . فارض . اشیب . (منتهی الارب ). کهام . ج ، پیر
پیر هریلغتنامه دهخداپیر هری . [ رِ هََ ] (اِخ ) پیر هرات . پیر هروی . (غزالی نامه ص 100). لقب خواجه عبداﷲ انصاری : و از مزار اکابر اولیاء و علماء تربت شیخ عبداﷲ انصاری معروف به پیر
ارندانلغتنامه دهخداارندان . [ اَ رَ ] (اِ) انکار و حاشا. (برهان ) : خلق درنیافتند وی را مهجور کردند و برخاستند بانکار و ارندان . (از طبقات پیر هرات خواجه عبداﷲ انصاری از جهانگیری
انصاری هرویلغتنامه دهخداانصاری هروی . [ اَ ی ِ هََ رَ ] (اِخ ) شیخ الاسلام ، ابواسماعیل ، عبداﷲبن ابی منصور محمد معروف به پیر هرات و پیر انصار و خواجه عبداﷲ انصاری . دانشمند و عارف بود
گیلاندهلغتنامه دهخداگیلانده . [ دِه ْ ] (اِخ ) دهی است از دهستان اسالم بخش مرکزی شهرستان طوالش . واقع در 13هزارگزی جنوب هشت پر و دو طرف شوسه ٔ آستارا به انزلی . محلی جلگه و هوای آن
عبدالرحیم خوافیلغتنامه دهخداعبدالرحیم خوافی . [ ع َ دُرْ رَم ِ خا ] (اِخ ) ملقب به نظام الدین . وی به هرات میزیست و از علماء عصر ملک معزالدین حسین و مورد توجه او بود. وی ایمان را که علماء