پیرامنلغتنامه دهخداپیرامن . [ م ُ / م َ ] (اِ) پیرامون . اطراف و گرد چیزی . حوالی .حول . گرداگرد چیزی . (اوبهی ). دوروبر. دوره . دور. گرد. دورتادور. جوانب . گردبرگرد : زرنگ شهری ب
خجلغتنامه دهخداخج . [ ؟ ] (اِ) محتملاً پیرامن خرگاه است : خرگاه به پیرامن وی خج ببرکت گویی بر شاهی است کمر بسته غلامی . نظام قاری (دیوان البسه ص 111).خرگاه را کمر خج برمیان بس
کندهفرهنگ فارسی عمید / قربانزاده۱. جداشده: ◻︎ ز پیرامن دژ یکی کنده ساخت / ز هر جوی و شهر آب در وی بتاخت (اسدی: ۲۱۹).۲. گودشده.۳. (اسم) [قدیمی] گودال عریض برای جلوگیری از عبور دشمن یا برگرداندن
پلندینلغتنامه دهخداپلندین . [ پ َ ل َ ] (اِ) پیرامن در باشد. (لغت نامه ٔ اسدی نسخه ٔ خطی نخجوانی ). پیرامون و چوب بالائین در خانه باشد و بعضی چهارچوب در خانه را هم گفته اند. (آنند
پیرمنلغتنامه دهخداپیرمن . [ رَ م ُ ] (اِ) مخفف پیرامن . پیرامون . اطراف و گرداگرد چیزی راگویند. (آنندراج ). رجوع به پیرامن و پیرامون شود.
ژفرهلغتنامه دهخداژفره . [ ژُ رَ / رِ ] (اِ) پیرامن دهان . (برهان ). صاحب آنندراج گوید: پیرامن دهان ، در برهان آورده وظن آن است که زفر یعنی دهان را زفره خوانده باشد.