پیام کردنلغتنامه دهخداپیام کردن . [ پ َ ک َ دَ ] (مص مرکب ) پیام فرستادن . پیام دادن . پیغام دادن : نزد آن شاه زمین کردش پیام داروئی فرمای زامهران بنام . رودکی .چرا چو سوی تو نامه و
پیام دادنلغتنامه دهخداپیام دادن . [ پ َ دَ ] (مص مرکب ) پیغام دادن . پیغام فرستادن . پیغام کردن . پیام کردن . پیام فرستادن : فرستاده آمد بدادش پیام ز شاه و ز گرسیوز نیکنام . فردوسی .
پیام فرستادنلغتنامه دهخداپیام فرستادن . [ پ َ ف ِ رِ دَ ] (مص مرکب ) پیام دادن .پیغام دادن . پیام کردن . پیغام فرستادن : چرا چو سوی تو نامه وْ پیام نفرستدترا بهر کس نامه وْ پیام بایدکرد
نهاننگاری تصویرساکنstill imagery steganographyواژههای مصوب فرهنگستانپنهان کردن پیام محرمانه در داخل تصاویر رقمی
پیامفرهنگ فارسی عمید / قربانزادهسخن یا مطلبی (کتبی یا شفاهی) که از طرف کسی برای دیگری فرستاده شود؛ پیغام؛ خبر: ◻︎ در راه عشق وسوسهٴ اهرمن بسیست / پیش آی و گوش دل به پیام سروش کن (حافظ: ۷۹۶).
کاهلی کردنلغتنامه دهخداکاهلی کردن . [ هَِ ک َ دَ] (مص مرکب ) تن آسانی کردن . تنبلی کردن : ایزد پیام داد ترا: کاهلی مکن در کار، اگر تمام شنودستی آن پیام . ناصرخسرو.کاهلی کردند تا مرا ب