پویفرهنگ فارسی عمید / قربانزاده۱. = پوییدن۲. پوینده (در ترکیب با کلمات دیگر): راهپوی، گرگپوی.۳. (اسم مصدر) پوییدن. پویپوی: ‹پویاپوی، پویهپوی› [قدیمی] دواندوان: ◻︎ نبد راه بر کوه از هیچ ر
پویفرهنگ انتشارات معین(اِمص .)1 - رفتن به شتاب . 2 - در ترکیب با بعضی واژه ها، معنای پوینده می دهد: راه پوی .
پویلغتنامه دهخداپوی . (اِخ ) یا آپولیا . نام خطه ای از پادشاهی قدیم ناپل شامل ایالات : کاپیتاناته ، تراوی لاپور و اوترانته ٔ امروزی و در اواسط قرن 11م . اول بصورت یک کنتی و بعد
پویلغتنامه دهخداپوی . (اِمص ) ریشه ٔ فعل از مصدر پوییدن . رفتنی باشد نه بشتاب و نه نرم . رفتار متوسط نه تند و نه آهسته و برخی رفتار تند را گویند. (آنندراج ). تک . عدو. پویه : ش
پوی دو دوملغتنامه دهخداپوی دو دوم . [ دُ دُ ] (اِخ ) سلسله جبال کوچکی است به فرانسه میان ایالت همنام خود که از جبال سونه معدود و از طرف جنوب با مونت دوره مربوط است .45 هزارگز درازا دا
پوی دودوملغتنامه دهخداپوی دودوم . [ دُ دُ ] (اِخ ) از ایالات وسطای فرانسه . مرکب از اورنی و بوربونه و فرز، متشکل از 4 استان و پنجاه کانتون و 473 کمون و 486105 تن سکنه .
پوی و تکلغتنامه دهخداپوی و تک .[ ی ُ ت َ ] (اِ مرکب ، از اتباع ). رجوع به پوی و رجوع به تک و رجوع به تک و پو و تکاپو شود : راهشان یوز گرفته ست و ندارند خبرزآن چو آهو همه در پوی و تک
پوی پویلغتنامه دهخداپوی پوی . (ق مرکب ) مبالغه در آمدن و رفتن یعنی تند تند و دوان دوان . (آنندراج ) : بره گیو را دید پژمرده روی همی آمد آسیمه و پوی پوی . فردوسی .نبد راه بر کوه از
پوی دو دوملغتنامه دهخداپوی دو دوم . [ دُ دُ ] (اِخ ) سلسله جبال کوچکی است به فرانسه میان ایالت همنام خود که از جبال سونه معدود و از طرف جنوب با مونت دوره مربوط است .45 هزارگز درازا دا
پوی دودوملغتنامه دهخداپوی دودوم . [ دُ دُ ] (اِخ ) از ایالات وسطای فرانسه . مرکب از اورنی و بوربونه و فرز، متشکل از 4 استان و پنجاه کانتون و 473 کمون و 486105 تن سکنه .
پوی و تکلغتنامه دهخداپوی و تک .[ ی ُ ت َ ] (اِ مرکب ، از اتباع ). رجوع به پوی و رجوع به تک و رجوع به تک و پو و تکاپو شود : راهشان یوز گرفته ست و ندارند خبرزآن چو آهو همه در پوی و تک
پوی پویلغتنامه دهخداپوی پوی . (ق مرکب ) مبالغه در آمدن و رفتن یعنی تند تند و دوان دوان . (آنندراج ) : بره گیو را دید پژمرده روی همی آمد آسیمه و پوی پوی . فردوسی .نبد راه بر کوه از
پویه پویلغتنامه دهخداپویه پوی . [ ی َ / ی ِ ] (نف مرکب ، اِ مرکب ، ق مرکب ) پوی پوی . شتاب شتاب . یعنی پوینده بطور پویه که رفتار مخصوص باسب است ، یا هاء آن بدل از الف باشد، پس در اص