پولادینفرهنگ فارسی عمید / قربانزاده۱. آنچه از پولاد ساخته شود.۲. به رنگ پولاد.۳. [مجاز] هرچیز سخت و محکم.
پولادینلغتنامه دهخداپولادین . (ص نسبی ) برنگ پولاد. فولادی . پولادی : چون سنجق شاهیش بجنبدپولادین صخره را بسنبد.نظامی .
پولادتنفرهنگ فارسی عمید / قربانزادهآنکه تن سخت و اندام قوی دارد: ◻︎ همه خیل کابل شدند انجمن / بر آن کشتهپیلان پولادتن (اسدی: ۲۳۱).
پولادچنگفرهنگ فارسی عمید / قربانزادهآنکه دست و پنجۀ سخت و نیرومند دارد؛ پولاددست؛ قویپنجه: ◻︎ پسوپیش ترکان طاووسرنگ / چپوراست شیران پولادچنگ (نظامی۵: ۹۵۵).
پولادسنبفرهنگ فارسی عمید / قربانزادهآنچه پولاد را بسنبد و سوراخ کند؛ سوراخکنندۀ پولاد: نیزۀ پولادسنب.
پولادترگفرهنگ فارسی عمید / قربانزادهجنگجویی که خود پولادین بر سر دارد: ◻︎ ز پولادترگ اندر آمد به فرق / به دریای خون شد تن خسته غرق (نظامی۵: ۹۷۴).
پولاددرعفرهنگ فارسی عمید / قربانزادهآنکه زرهِ پولادین دارد: ◻︎ ز پولاددرعان پولادتیغ / بسی کُشت و هم کُشته شد ای دریغ (نظامی۵: ۹۷۰).
پولادپوشفرهنگ فارسی عمید / قربانزادهجنگاور که زره یا جوشن پولادین بر تن دارد: ◻︎ خبر شد به خاقان که صحرا و کوه / شد از نعل پولادپوشان ستوه (نظامی۵: ۹۲۹).