پوشفرهنگ انتشارات معین(اِ.) 1 - جامه ، پوشش . 2 - خیمه ، چادر. 3 - زره ، جوشن . 4 - در ترکیب با بعضی واژه ها معنای فاعلی می دهد مانند: زره پوش . 5 - در ترکیب با بعضی واژه ها معنای مف
پوشفرهنگ فارسی عمید / قربانزاده۱. = پوشیدن۲. پوشاننده (در ترکیب با کلمۀ دیگر): جُرمپوش، خطاپوش.۳. پوشنده (در ترکیب با کلمۀ دیگر): آهنپوش، سبزپوش، سفیدپوش، سیاهپوش.۴. (اسم) [قدیمی] پوشش؛ پو
پلفتهلغتنامه دهخداپلفته . [ پ ُ ل ُ ت َ / ت ِ ] (اِ) پارچه ها و گلوله های علف سوخته را گویند که چون آتش در خانه ٔ علفی افتد زور آتش آنها را بر هوا برد. (برهان قاطع). آن باشد که چ
چنگاللغتنامه دهخداچنگال . [ چ َ ] (اِ) (از: چنگ + آل ، پسوند) پنجه ٔ مردم . پنجه ٔ دست . (برهان ) (جهانگیری ) (غیاث اللغات ) (آنندراج ) (شرفنامه ٔ منیری ) (انجمن آرا) (ناظم الاطب
چنگ مرغلغتنامه دهخداچنگ مرغ . [چ َ گ ِ م ُ ] (ترکیب اضافی ، اِ مرکب ) چنگال مرغ . || زین پوش . (اشتینگاس ص 401) (ناظم الاطباء).
خموشیلغتنامه دهخداخموشی . [ خ َ ] (حامص ) سکوت . صموت . خاموشی . (یادداشت بخط مؤلف ) : که هر مرغ را هم خموشی نکوست . فردوسی .تا نشسته بر در دانش رصدداران جهل در بیابان خموشی کار
خنگاللغتنامه دهخداخنگال . [ خ ِ ] (اِ) سوراخ که نشانه ٔ تیر باشد . (برهان قاطع). سوراخهای خرد. این کلمه در اردبیل هنوز متداول است . (یادداشت بخط مؤلف ). تکوک . فرجه . سوراخ . (ا