پوزلغتنامه دهخداپوز. (اِ) پیرامون دهان . پوزه . بتفوز. فطیسة. فنطیسة. فرطوسة. فرطیسة. ودر لغت نامه ٔ اسدی نخجوانی آمده است : پوز و بتفوز، این هر دو نام بمردم و بهایم توان گفت .
پوذلغتنامه دهخداپوذ. (اِ) پده . قاو. قو. خف : گر برفکند گرم دم خویش به گوگردبی پوذ ز گوگرد زبانه زند آتش . منجیک ترمذی .رجوع به پود شود.
پوز تر کردنلغتنامه دهخداپوز تر کردن . [ ت َ ک َ دَ] (مص مرکب ) دهان تر کردن . لب تر کردن : ترک این شرب ار بگوئی یک دو روزتر کنی اندر شراب خلد پوز.مولوی .
پوز سفیدلغتنامه دهخداپوز سفید. [ س ِ ](اِخ ) دهی از دهستان عباداللهی بخش هندیجان شهرستان خرم شهر، واقع در 11 هزارگزی جنوب باختری هندیجان . سر راه فرعی اتومبیل رو هندیجان بساحل خلیج
پوزبندفرهنگ فارسی عمید / قربانزادهدهانبند؛ تسمههای بههمدوختۀ شبیه کیسه که پوز جانوران گازگیرنده، مانند سگ و اسب و استر را در آن میکنند و میبندند تا نتوانند گاز بگیرند.