پامنبریلغتنامه دهخداپامنبری . [ مِم ْ ب َ ] (ص نسبی مرکب ، اِ مرکب ) پیش خوان . شاگرد روضه خوان که پیش از استاد ابیاتی چند ایستاده بپای منبر در مصائب اهل البیت سلام اﷲ علیهم خواند.
پرمن ترهلغتنامه دهخداپرمن تره . [ پْرِ / پ ِ رِ م ُ رِ ] (اِخ ) عضو فرقه ٔ مذهبی که در 1120 م . توسط قدیس نُربر در محلی به همین نام تأسیس شد. اعضای این فرقه پیرو قوانین قدیس اگوستن
پرمناعتلغتنامه دهخداپرمناعت . [ پ ُ م َ ع َ ] (ص مرکب ) که مناعت بسیار دارد. و از مناعت در تداول عوام فارسی زبان کبر خواهند. لکن درعربی مناعت از صفات ممدوحه و بمعنی عزّت نفس است .
پرمنشلغتنامه دهخداپرمنش . [ پ ُ م َ ن ِ ](ص مرکب ) مغرور. متکبر. خودپسند. سرکش : چونزدیک دارد مشو پرمنش وگر دور گردی مشو بدکنش . فردوسی .بگیتی ندارد کسی را به کس تو گوئی که نوشیر
پرمنفعتلغتنامه دهخداپرمنفعت . [ پ ُ م َ ف َ ع َ ] (ص مرکب ) پرسود. که سود بسیار دارد. که نفع بسیار دهد : صبر تلخ آمد ولیکن عاقبت میوه ٔ شیرین دهد پرمنفعت .مولوی .
بهمنهلغتنامه دهخدابهمنه . [ ب َم َ ن َ / ن ِ ] (اِ) همان بادافراه و قیل با بای فارسی (پهمنه ) و آن چوبکی تراشیده را گویند که بچگان رشته در آن پیچیده گردانند، هندش لتو نامند. (آنن
پامنبریلغتنامه دهخداپامنبری . [ مِم ْ ب َ ] (ص نسبی مرکب ، اِ مرکب ) پیش خوان . شاگرد روضه خوان که پیش از استاد ابیاتی چند ایستاده بپای منبر در مصائب اهل البیت سلام اﷲ علیهم خواند.
پرمن ترهلغتنامه دهخداپرمن تره . [ پْرِ / پ ِ رِ م ُ رِ ] (اِخ ) عضو فرقه ٔ مذهبی که در 1120 م . توسط قدیس نُربر در محلی به همین نام تأسیس شد. اعضای این فرقه پیرو قوانین قدیس اگوستن
پرمناعتلغتنامه دهخداپرمناعت . [ پ ُ م َ ع َ ] (ص مرکب ) که مناعت بسیار دارد. و از مناعت در تداول عوام فارسی زبان کبر خواهند. لکن درعربی مناعت از صفات ممدوحه و بمعنی عزّت نفس است .
پرمنشلغتنامه دهخداپرمنش . [ پ ُ م َ ن ِ ](ص مرکب ) مغرور. متکبر. خودپسند. سرکش : چونزدیک دارد مشو پرمنش وگر دور گردی مشو بدکنش . فردوسی .بگیتی ندارد کسی را به کس تو گوئی که نوشیر