پندیلغتنامه دهخداپندی . [ پ َ ] (اِ) درتاج المصادر بیهقی در معنی کلمه ٔ حجلان گوید: برجستن مرغ و پندی و شتر پی کرده در رفتن - انتهی . ظاهراً پندی زاغ و کلاغ باشد یا صورتی از پند
پندیلغتنامه دهخداپندی . [ پ َ ] (ص ) منسوب به پند : پذیرند از تو شاهنشاه صاحب همه گفتارها بندی و پندی .سوزنی .
پندیدنلغتنامه دهخداپندیدن . [ پ َ دی دَ ] (مص ) نصیحت کردن . (برهان قاطع). پند کردن . اندرز کردن . || نصیحت پذیرفتن و نصیحت شنیدن و قبول کردن . (برهان قاطع).
پندیدنلغتنامه دهخداپندیدن . [ پ َ دی دَ ] (مص ) نصیحت کردن . (برهان قاطع). پند کردن . اندرز کردن . || نصیحت پذیرفتن و نصیحت شنیدن و قبول کردن . (برهان قاطع).
راول پندیلغتنامه دهخداراول پندی . [ وَ / وِ پ ِ ] (اِخ ) راول پیندی . پایتخت جدیدپاکستان . رجوع به راول پیندی در همین لغت نامه شود.