پنجیدنلغتنامه دهخداپنجیدن . [ پ َ دَ ] (مص ) صاحب فرهنگ شعوری از مشکلات احمدبن اسماعیل نقل می کند که پنجیدن بمعنی پاره کردن است .
پشنجیدنفرهنگ انتشارات معین(پَ شَ دَ)(مص م .) = بشنجیدن : آب و امثال آن پاشیدن ، گل نم زدن ، پشنگ زدن .
پشنجیدنفرهنگ فارسی عمید / قربانزادهپشنگ زدن؛ پشنگ کردن؛ پاشیدن آب یا مایع دیگر به کسی یا چیزی: ◻︎ به خنجر همه تنْش انجیدهاند / بر آن خاک خونش پشنجیدهاند (لبیبی: شاعران بیدیوان: ۴۸۰).
پشنجیدنلغتنامه دهخداپشنجیدن .[ پ َ / پ ِ ش َ دَ ] (مص ) آب و امثال آن پاشیدن . گل نم زدن . پشنک زدن . مصدر هئچ در اوستا بمعنی آب پاشیدن یا آب ریختن و ترکردن بکار رفته و هئچت اسب بم
پشنجیدنلغتنامه دهخداپشنجیدن .[ پ َ / پ ِ ش َ دَ ] (مص ) آب و امثال آن پاشیدن . گل نم زدن . پشنک زدن . مصدر هئچ در اوستا بمعنی آب پاشیدن یا آب ریختن و ترکردن بکار رفته و هئچت اسب بم
پندیدنلغتنامه دهخداپندیدن . [ پ َ دی دَ ] (مص ) نصیحت کردن . (برهان قاطع). پند کردن . اندرز کردن . || نصیحت پذیرفتن و نصیحت شنیدن و قبول کردن . (برهان قاطع).
پنکیدنلغتنامه دهخداپنکیدن . [ پ ِ دَ ] (مص ) در فرهنگ شعوری (ج 1 ص 260). بمعنی با خود سخن گفتن و حدیث نفس آمده است و مجعول است .
بشنجیدنلغتنامه دهخدابشنجیدن . [ ب َ / ب ِ ش َ دَ ] (مص ) پشنجیدن . پاشیدن . (ناظم الاطباء). بمعنی پاشیدن است و این لغت در دری استعمال شود و اهل تبرستان بمعنی ریختن و پاشیدن بکار بر
بشنجلغتنامه دهخدابشنج . [ ب َ/ ب ِ ش َ ] (اِ) پشنج . پشنگ . بشنگ بمعنی پاشیدن از مصدر پشنجیدن از ریشه ٔ تیک «اسفا 1:1 ص 302». (از حاشیه ٔ برهان قاطع چ معین ). ظاهراً اسم مصدر بش