پناهندهفرهنگ فارسی طیفیمقوله: حرکت عیدی، آواره، آلاخون، ویلانوسیلان، بیپناه، مهاجر، جلای میهن کرده، اخراجی، معزول گوشهنشین، منزوی، آدم تنها طردشده، مطرود، رانده، مورد بیاحترامی مس
پناهندهفرهنگ انتشارات معین(پَ هَ دِ یا دَ) (اِفا.) آن که به کسی یا چیزی پناه برد، زینهاری ، ملتجی . ؛~ اجتماعی کسی که به خاطر رواج تعصب دینی یا اجتماعی یا ناامنی و جنگ در میهنش به کشور
پناهندهفرهنگ فارسی عمید / قربانزادهپناهگیرنده؛ پناهبرنده: ◻︎ درگذر از جرم که خواهندهایم / چارۀ ما کن که پناهندهایم (نظامی۱: ۷).
پناهنده شدنلغتنامه دهخداپناهنده شدن . [ پ َ هََ دَ / دِ ش ُ دَ ] (مص مرکب ) پناهیدن . پناه بردن . التجاء.
ایزدپناهفرهنگ فارسی عمید / قربانزادهپناهنده به ایزد؛ کسی که به خدا پناه ببرد؛ کسی که در پناه خدا باشد: ◻︎ پناهد به ایزد به بیگاه و گاه / نیفتد به بد مرد ایزدپناه (نظامی: ۹۳۰).
پناهنده شدنلغتنامه دهخداپناهنده شدن . [ پ َ هََ دَ / دِ ش ُ دَ ] (مص مرکب ) پناهیدن . پناه بردن . التجاء.