پلمبفرهنگ انتشارات معین(پُ لُ) [ فر. ] (اِ.) 1 - قطعة سرب یا موم آب شده ای که برای جلوگیری از دستکاری و سوءاستفاده به سر پاکت یا در مغازه یا خانه یا مکان دیگری مهر شود، مهرو موم . (فر
پلمبفرهنگ فارسی عمید / قربانزادهمُهر سربی کوچک سوراخدار که بعد از بستن در جایی یا چیزی با نخ به آن وصل میکنند تا از دستخوردگی در امان بماند. پلمب شدن: (مصدر لازم) [مجاز] بسته شدن؛ تعطیل شدن
پلمبیرل بنلغتنامه دهخداپلمبیرل بن . [ پْل ُ / پ ُ ل ُ ی ِ ل ِ ب َ ](اِخ ) نام کرسی بخشی در ایالت وُژ از شهرستان اپی نال دارای 1659 تن سکنه و راه آهن و آبهای معدنی که سولفات سُدی ارسنی
تاننات دو پلمبلغتنامه دهخداتاننات دو پلمب . [ دُپ ُ ل ُ ] (فرانسوی ، اِ مرکب ) مأخوذ از فرانسه و اخیراً در کتب طب فارسی متداول شده است . عنصری است که دارویی را بشکل مرهم در روی «اسکار» و
پامبوق قلعه سیلغتنامه دهخداپامبوق قلعه سی . [ ق َ ع َ ] (اِخ ) قلعه ٔ پنبه . قصبه ٔ کوچکی است بر خرابه های شهری قدیم موسوم به هیراپلیس و اپیکتاتوس حکیم رواقی مشهور از این شهر است . و این
پلبسلغتنامه دهخداپلبس . [ پْل ِ / پ ِ ل ِ ب ِ ] (اِ) پله بیوس (فرانسوی : پلبئین ). این کلمه بر طبقات عوام مدنیه ٔ روم قدیم اطلاق میشد. مقابل پاتریسیَن .
پلبنلغتنامه دهخداپلبن . [ پْل ِ / پ ِ ل ِب َ ] (اِخ ) کرسی بخشی درایالت فی نیستر از شهرستان شاتلن دارای 4579 سکنه .
پلمبیرل بنلغتنامه دهخداپلمبیرل بن . [ پْل ُ / پ ُ ل ُ ی ِ ل ِ ب َ ](اِخ ) نام کرسی بخشی در ایالت وُژ از شهرستان اپی نال دارای 1659 تن سکنه و راه آهن و آبهای معدنی که سولفات سُدی ارسنی