پلاسیدگیلغتنامه دهخداپلاسیدگی . [ پ َ دَ / دِ ] (حامص ) حالت و چگونگی پلاسیده . رجوع به پلاسیده شود.
چلسکیدگیلغتنامه دهخداچلسکیدگی . [ چ ِ ل ِ دَ / دِ ] (حامص ) پژمردگی . پلاسیدگی . فلسکیدگی . و رجوع به چلسکیدن و چلسکیده شود.
خشکیفرهنگ فارسی طیفیمقوله: مادۀ غیرآلی شکی، پژمردگی، پلاسیدگی، بیآبی، تبخیرشدگی، سوختگی احتراق خشکسالی، قحطی، کمآبی، بارش کم اقلیم بیابانی، کویر، بر ِبیابان (برهوت، برهود)، بادی
پژمردگیفرهنگ فارسی عمید / قربانزاده۱. حالت پژمرده بودن؛ پلاسیدگی.۲. [مجاز] افسردگی: ◻︎ به کار اندر آی این چه پژمردگیست / که پایان بیکاری افسردگیست (نظامی۶: ۱۱۰۰).