پس پا شدنلغتنامه دهخداپس پاشدن . [ پ َ س ِ ش ُ دَ ] (مص مرکب ) پس پایکی رفتن . بقهقرا رفتن . پس پسکی رفتن . پس رفتن . نکص . نکوص . منکص : اَحجم عَنه ؛ پس پا شد از بیم . (منتهی الارب
گلاب پاشفرهنگ انتشارات معین( ~ .) 1 - (ص فا.) آن که گلاب پاشد. 2 - (اِ.) ظرفی بلورین و غیره دارای لوله که در آن گلاب ریزند و از لولة آن گلاب پاشند.
گردپاشلغتنامه دهخداگردپاش . [ گ َ ] (اِ مرکب ) اسبابی که گرد پاشد. اسبابی است که از یک لوله ٔ کائوچویی مجوف با گلوله یا بدون گلوله از همان نوع و بوسیله ٔ آن لوله ، گرد یا مواد دیگ
محنطلغتنامه دهخدامحنط. [ م ُ ح َن ْ ن َ ] (ع ص ) آنکه حنوط پاشد بر میت . (آنندراج ). || رسیده از گیاه رمث . مُحَنَّط. (ناظم الاطباء).